از فردا هم عادت میکنم به اینکه گوشی رو سایلنت نباشه...خب وقتی کسی نباشه که هردیقه با صدایِ بلند گوشیت بپری هوا سایلنت معنی نداره
من منطقی بزرگ شدم...به من یاد دادن که واقعیتُ بپذیرم...
این منطقیِ که جواب sms هاشو ندم وقتی دیروز sms میده که "نمیتونم یاسی...بدونِ تو چیکار کنم؟مگه میشه ازت بگذرم؟از همه زندیگم؟چه جوری دوستت نداشته باشم آخه؟بذار برگردم"
و من میگم: "اگه الان برگردی چند روز دیگه،یک ماه دیگه دوباره بهم نمیگی برو؟حالا به هر دلیلی!
میگه: "نمیدونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
و این همون جوابیِ که منُ مصمم میکنه قیدشو بزنم،منُ محکم میکنه که دیگه جوابِ sms هاشُ که تا همین یک ساعت پیش ادامه داشتُ ندم
نمیدونه و من نمیدونم که میشه بهش تکیه کرد یا نه؟
نمیدونه و من نمیدونم که ارزشش و داره که به خاطرش به بابام بگم بخاطر من قید دلتو بزن؟
نمیدونه و من اینُ خوب میدونم که دیگه نمیتونم باهاش ادامه بدم...نمیتونم بذارم برگرده،هیچ وقت!
برچسب:
نویسنده: تايافا