و چه بی بهانه بیادم می آوری اش ؛
لبخند می زنم و سکوت می کنم ،
غنچۀ لبخندم را پرپر می کنی ؛
دلم را فریب می دهم که باورت کند ،
و باز
به سنگ زخم زبانت شیشۀ دلم را می شکنی ؛
گره می زنم ریسمان سست اعتمادی را که تاب تحمل این همه سنگینی ندارد ،
و تو به چنگ پاره می کنی همۀ تارهای ضرب دیده را !
پ ن : من هنرمند نیستم . . . سازت را کوک کن!
پ ن : به ویرانی ام رضا شو . . . من این همه لرزه را تاب نمی آورم !
پ ن : از ملامت چه غم خورد سعدی مُرده از نیشتر مترسانش
برچسب:
نویسنده: تايافا