روبروی نگاهم ، درست بر طاقچۀ خیالم نشسته ای . . .
خاطرات ِ پرواز در آبی ِ آسمان را مرور می کنم
صدای زنجیرهایی که کشیده می شوند تا دوزخ و لبخندت ، که حلقه حلقه می کُندِشان !
می بینی ؟
درست مثل ِ همهمۀ صدای قطار در انتهای تونل دارم تمام می شوم ؛
حرفی بزن ؛
شاید سکوت ِ تو بود که لال کرد مرا . . .
فانوس دارد غزل می خواند ؛ شب پشت در است و تو هیچ نمی گوئی !
چگونه حرف ها را از تنگۀ دل بیرون بکشم ؟
من کم آورده ام ات ؛
داری تمام می شوی در من ؛
پری برای پریدن نمانده ؛
دست بجنبان .
پ ن : کاش حلزونی ،خانه به دوشی ِ سال های دور را حلقۀ گوش میله ها کند . . .
پ ن : این قفس آسمان ندارد !
برچسب:
نویسنده: تايافا