یک وقت هایی توی زندگی هست که باید فکر کنی ؛
خوب ِ خوب ...
اما
انگاریادت می رود یا می ترسی یا جوری وانمود می کنی که یعنی یادم رفته است فکر کنم ...
بعد از مدتی چنان به " اشتباه کردن"می افتی که نمیدانی چطور باید خودت را ادب کنی؛
کاش حداقل این مدت ، اینقدرها
– همینقدر که بین دو انگشت اشاره و شست من جانمی شود –
طولانی نباشد ؛
کاش حداقل خودت زودتر از بقیه بفهمی چه فکر میکردی و چه شد ؛
کاش بشود چیزی غیر از " بی خیال ؛ دیگهدیره " در مقابلش بگویی؛
کاش راهی پیدا کنی و زودتر خودت را برسانی ...
ببین ؛
من نشسته ام در این دنیای ِ محل ِ گذر که نمیگذرد
و به رسیدن هایی فکر می کنم که نرسیدنش بهتر ازدیر رسیدنش بود
و نرسیدن هایی که داغ شد بر دلم .
دیر یا زود می فهمی
بن بست همین راهی ست که به اجبار باید بروی وهیچوقت پایان نمی پذیرد ؛
یک بی نهایت ِ ممتد که زندانی ات می کند ؛
یک باتلاق که آرام آرام در آغوش می گیردَت...
حالاهرچقدر دوست داری بیرون ِ گود بنشین
و خیالکن این هم نمایشی ست در توهّمات رومانتیک ات ؛
باور کنبا دهان بسته ، با همین چشم های بارانی هم می شود فریاد زد : أین المفرّ ...
شوره زده ام بس که شور زد دلم برای شیرین زبانیهایی که کامم را تلخ کرد ؛
چندی ست زبانه نمی کشد این شعلۀ درون ...
کمی تا قسمتی زلال شده ام ؛
اما نه به زلالی ِ باران بهاری ؛
شاید تا چهل روز ...
احرام بسته ام ؛
خودم را اجیر کرده ام ؛
تشویقم نمی کنی؟
این پردۀ آخر ِ نمایش ِ من است!
پ ن : مخواه لب بگشایم که تاب ِ گفتن نیست ...
پ ن : بیا سوار شویم ؛ سریع ترین است ؛
فضاییاگر نباشد ، بی شک زمینی هم نیست ؛ این سفینۀ نجات!
پ ن : هان ای زیان رسیده ! وقت ِ تجارت آمد ...
برچسب:
نویسنده: تايافا