خرید بک لینک
می دانی ؟

نه ... ازکجا باید بدانی ؟

تو که خبر نداشتی ؛ خبر نداری ...

گاه ... حرف هایی هست که می گذاری ته ِ ته ِ دلت ؛

دلتنگی هایی که زیر ِ حرف های رسوب کردۀ دلت قایم می کنی ؛

که حتی اگر کسی سرزده و بی دعوت هم وارد دلت شد ،

حتی اگر دلت را زیر و رو کرد ، دست خالی راهش را بگیرد و برگردد...

اما اگر همدلت باشد ،

اگر دلتنگش باشی ،

اگر ...

می دانی ؟ ... کُلّی امّا و اگر دارد ؛

فقط همینقدر بگویم که اگر اینطور شد ،

بی شک خودش هم بخواهد نمی تواند از دلت بیرون برود ؛

در تو در توی ِ دلت گُم می شود ؛

می شود جزئی از وجودت ؛

می شود بخشی از روزگارت ؛

می شود کسی مثل ِ ...

بگذریم ...


این روزها دلم با من حرف می زند ؛

این روزها من شده ام صمٌ بکم ؛ شده ام لال ِ لال ؛

نمی دانم من می خواهم یا دلم می خواهد که سرتا پا گوش باشم ...

انگار دست هم را گرفته ایم و می رویم تا به هرکجا که دلم می خواهد ؛

من صداقتش را دوست دارم ؛

حالا پای به پای دلم دارم دور می شوم ؛

از خودم ...

از همۀ وجودم ...

از روزمرّگی های شیرین ِ روزگارم ...

از ...


پ ن : اي سينه در حرارت ِ سوزان ِ خود بسوز ديگر سراغ ِ شعله ی آتش ز من مگير

مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

پ ن : ز آشفتگىّ ِ حال ِ من آگاه كى شود آن را كه دل نگشت گرفتار ِ اين كمند

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:57

صفحه بندی