پسر ِ معلولی که همیشه نزدیک ِ شهرداری ایستاده
با یه ترازو کنارش
میرَم نزدیک و سَلام میکنم
میرَم رو ترازو وایمیستم عددو که می بینم
میام پایین
بهم میگه دوباره برو
+ حتماً خودش باید عددُ بخونه
500 تومَن بهش میدَم
میگَم اگه خورد نداری باشه
میگه: نه
چقدر لبخنده آوره که می بینم
سعی داره همه چیز با دقّت انجام بشه ツツ
برچسب:
نویسنده: تايافا