خرید بک لینک

پسر ِ معلولی که همیشه نزدیک ِ شهرداری ایستاده

با یه ترازو کنارش

میرَم نزدیک و سَلام میکنم

میرَم رو ترازو وایمیستم عددو که می بینم

میام پایین

بهم میگه دوباره برو

+ حتماً خودش باید عددُ بخونه

500 تومَن بهش میدَم

میگَم اگه خورد نداری باشه

میگه: نه

چقدر لبخنده آوره که می بینم

سعی داره همه چیز با دقّت انجام بشه


برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:57

صفحه بندی