
وقتی از ناله ی تلخم
دل شب میلرزد ؛
وقتی از چشم فلق , قطره اشکی ریزد ؛
وقتی آن لحظه که دل , یاد تو را میجوید ؛
ناگه از سمت جنون عطر تو بر میخیزد .
بوی تو , آغوش خالی مرا پر کرده ,
همه بی تاب تماشای "تو و من" با هم....

فریادهای تنهایی ام را
جز باد کسی نشنیده است
اکنون
در فریادهایم
تو را صدامی زنم
در کوچه ی دلت قدم میزنم
و هوایش را بارانی میکنم
شب را به مهمانی چشمانت
می آورم
تا مرا همراه ستارگان شب بپذیری ...

ایمـــان دارم . . .
کــه قشنـگـتــرین عشــق
نگــاه مهــربـــان خــداونـــد بـه بنـدگـانـش اســت . . .
زنـــدگــی را بـــه او بســــپار . . .
و مطـمئـــن بـــاش که تــا وقتـــی کــه پشتــت بــه خـــدا گــرم اســت
تمـــام هــراس هـــای دنیـــا خـنـــده دار اســت ...

من به آهنگ تو خواهم رقصید
و صدای باران
وصداهای همه اشیا
که از اعماق زمین در دل شب می رویند
و مرا سوی زمین ، سوی جهانهای دگر می خوانند
و چراغی در دست
تاجی از برگ و گل و سبزه ، به سر
به همانگونه که قدسیان
همه رقصیدند
من به آهنگ تو خواهم رقصید

خداوندا برای همسایه که نان مرا ربود نان
برای عزیزانی که قلب مرا شکستند مهربانی
برای کسانی که روح مرا آزردند بخشش
و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق می طلبم

هر روز از چشمای قشنگت کشف می کنم که برای نماز آیات من عشق یه بهانه است وقتی که تو اومدی سجاده ام خیس از آیه های باران شد .تو با گیسو هات رنگین کمونی از عشق ساختی رنگین کمون از گیسو های بارون خورده تو تا صحن مه آلود چشمام پلی ساخت و من محو تماشای لبخند های نجیب تو شدم

تنها آمدم، از دروازهی سنگیِ مرگ
تنها آمدم، از دورِ سیاهِ سفیدِ آبیِ سرخِ بنفش آمدم
از نمِ خشکیدهی رمیدهی برگ
تنها آمدم، از لیلیِ دخترِ ماه
از سبزهزارِ رانده از بهشت
تنها آمدم، از ذهنِ کودکانِ مرده
از فرشتهی سرکشِ آبها..!

آهاے همیشگے ترینم!
تمام فعل هاے ماضے ام را ببر..
چہ در گذر باشے
چہ نباشے
براے من استمــــــــــــــــــــــــــــــــــــرارے
خواهے بود..
من هر لحظه تو را صرف مے کنم!

با آن همه آسمان
آفتاب ...
به قلب کوچکم
حسادت می کند
وقتی چنین بی غروب
از عشقی مهربان
می درخشم
و او ...
چیزی جز تو
در من نمی یابد
و می داند
هیچ ماهی ...
از آسمانش
جدا نمی ماند
خدا حافظ خورشید !div>
برچسب:
نویسنده: تايافا
تاريخ: يکشنبه
9 تير
1392 ساعت: 18:08