خرید بک لینک
آقای بروک با آن چشمهای قهوه ای جذابش مستقیم در چشمهای مگ نگاه کرد و گفت:«میخواهید بگویم چطور؟»مگ که ضربان قلبش تند شده بود در وضعیت عجیبی قرار گرفت،هم میخواست بماند و گوش کنم هم دلش میخواست فرار کند.بعد با حالتی وحشت زده گفت:«آه، نه، خواهش میکنم حرفی نزنید ، ترجیح میدهم چیزی نشنوم.»بروک با مهربانی گفت:«نمیخواهم ناراحتت کنم،فقط میخواهم بدانم تو هم مرا دوست داری، مگ؟چون من وقعا یهت علاقه دارم.»این همان لحظه ای بود که مگ باید سخنرانی اش را میکرد ولی نتوانست، حتی یک کلمه اش را هم بیاد نمی آورد.سرش را پایین انداخت و آرام گفت:«نمی دانم.» آن قدر آرام که بروک مجبور شد خم شود تا آن جواب کوتاه را بشنود.
اما انگار به زحمتش می ارزید چون بروک لبخندی زد و گفت:«می شود تلاش بکنی و بفهمی؟میخواهم بدانم ، برای این که تا وقتی درمورد تو به نتیجه ای نرسم دنبال هیچ کاری نمیتوانم بروم.»مگ که دستخوش هیجان لذت بخشی شده بود، گفت:«اما من خیلی جوانم.»
-خب من صبر میکنم و تو در این فاصله میتوانی دوست داشتن را یاد بگیری.درس سختی است؟
-اگر انتخابش کنم ، نه.ولی...
بروک وسط حرفش پرید ، دو دستش را گرفت تا نتواند صورتش را مخفی کند و مقابل صورتش خم شد و گفت:«خواهش می کنم انتخابش کن ، مگ.من عاشق درس دادنم ، و این درس از زبان آلمانی آسان تر است.»
لحن بروک کاملا التماس آمیز بود و وقتی مگ با خجالت نگاهش کرد ، در چشمهایش شادی و محبتی همراه با رضایت دید که نشان میداد بدون شک موفق شده است.ناگهان احساس کرد خیلی سریع تسلیم شده است و یاد درس های احمقانه ی آنی موفات در مورد عشوه گری های زنانه افتاد و نوعی حس زنانه که در وجود تمام زنان کوچک وجود دارد طوری تحریکش کرد که خودش را عقب کشید و با حالتی عجیب و جسورانه گفت:«انتخاب نمی کنم. لطفا برو و تنهایم بگذار!»
آقای بروک بیچاره احساس کرد قصر آسمانی اش دارد فرو می پاشد و به کلی گیج شد، چون هیچ وقت مگ را به این حالت ندیده بود.»وقتی مگ حرکت کرد بروک دنبالش رفت و با نگرانی پرسید:«واقعا همین را میخواهی؟»
-بله دوست ندارم نگران این طور چیز ها باشم. من هم مثل پدرم فکر میکنم الان خیلی زود است.»
-میتوانم امید داشته باشم که نظرت عوض شود؟صبر می کنم و هیچ حرفی نمی زنم تا تو خوب فرصت فکر کردن داشته باشی. با احساسات من بازی نکن، مگ.هیچ وقت تو را اینطور ندیده بودم.
مگ که از این قدرت نوعی احساس رضایت می کرد ، گفت:«فکر مرا از سرت بیرون کن.انتخاب من این است.»
قسمتی از رمان زنان کوچک ، نوشته ی لوییزا می آلکوت
بنده ی افتاده از افتادن نمی ترسد
بنده ی مسکین از تحقیر نمی ترسد
بنده ی خالص دارد چشم
به هدایت بدون بیم
رضایم به رضایش بدون کم و بیش
طلب بخشش دارم بیش از پیش
گرچه بار سنگین و راه طولانی
لیکن هست مرا امید زندگانی
-->به این ترتیب بت پشت پیانوی کوچک و عزیزش نشست ، به نرمی دکمه هایش را لمس کردو با صدای شیرینی که آن ها فکر می کردند شاید هیچ وقت نشوند، اوازی خواند که دقیقا متناسب با صدایش بود.

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:53

صفحه بندی