خرید بک لینک
چرا کسی حرفهایم را باور نمیکند اینقدر سخت است؟چرا به من اعتماد ندارند؟مگر یک دختر ساده پوش و ریز و خرگوش مانند مثل من چه اشتباهی ممکن است مرتکب شود؟همیشه برایم سؤال بوده و هست ، چرا خانواده ی من هنوز در عصر انسان های نخستین زندگی میکنند؟مادر!ما در قرن 21 هستیم!من در محدودیت های بسیاری هستم.بی دلیل و فقط بخاطر حساسیت مزخرف خانواده ام.تا چند روز پیش به دخترانی که پسران را به دوستی بر می گزیدند در دلم فحش میدادم و ناسزا میگفتم ، اما این روزها کم کم دارم درکشان میکنم ، حتما مثل من در محدودیت بوده اند ، بعد هم عقده ای شده اند بعدش هم نیاز داشته اند به کسی که درکشان کند و از ته دل دوستشان داشته باشد........امیدوارم من عقده ای نشوم ، ولی میفهمم که به یک نفر خاص نیاز دارم.....کسی که درکم کند و دوستم داشته باشد ، در همه ی حال ها هوادار من باشد.نمیگویم یک دوستِ مخالف جنس خودم میخواهم ، نه!فقط از بدبختی و بدشانسی و از فشار روحیی که از بی اعتمادی خانواده ام از آن رنج میبرم سخن میگویم و مینویسمش.گاهی عصبی و بی حوصله هستم گاهی با رفتار بچگانه و بازیگوشم خودم را از سنی که دارم کوچک تر جلوه میدهم.حالِ من در این سه روز آخر اینطور بود:روز اول ، بلاتکلیف و مشوش روز دوم ، بیش از اندازه خیال پرداز و خوشحال و روز سوم یا امروز ، بی خیال ، هم ناراحت هم خوشحال ، منتظر و بی قرار......من هنوز هم با خودم فکر میکنم که این محدودیت ها این سخت گیری ها ، تاوانِ کدام اشتباه من ، تاوانِ کدام کارِ من که برعکس خواسته ی خانواده ام بوده هستند؟هنوز هم در تعجبم ، به گذشته ام فکر میکنم که مگر من چه کار خلافی انجام داده ام ، اکنون نوجوانی بی تجربه هستم و اگر در گذشته اشتباهی کرده باشم هم بچه بوده ام و هم بازیگوش و حتما عقلم نمی رسیده،آیا بخاطر اشتباهات کودکی ام باید در نوجوانی اینطور با سخت گیری و محدودیت زندگی کنم؟
*اَه ......این زندگی بیش از حد نکبت بار است

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:53

صفحه بندی