این روزها غلیان یه حس، یه درک و شاید هم یه تجربه درونم، بیداد می کرد. حسی که یهرابطه رو برام تفسیر میکرد.
حذف من = برای خدا بودن ( انسان بودن/ خوب بودن)
یاد دبیر دینی ها بخیر، زیاد میگفتن کارهاتون روبرای خدا انجام بدین، حتی وقتی از در میاین بیرون تا بیاین مدرسه، به آسمون نگاهکنید و بگید: لـــــــ لله! یه چند باری انجامش دادم اما معنی روشنی برام نداشت، از یاد رفت. اما حالا بیشتر جاهاییکه دنیام تنگ میشه و اکسیژن سالم کم میارم، از هر طرف که میرم به طرف اول رابطه میرسم : حذف من
اگر منآدم نباشه راحتتر میشه خوب بود
آزاد تر میشه گذشت تا همیشه در جریان بود.
دلگیر شدن، دلخور شدن، خستگی، خشم و خودپرستی،همهاز " من" متولد میشن
دردهایی که یکیش کافیه تا آدم نفس کم بیاره و ازپا بیفته
من فکر می کنم علاج این لحظه ها فقط اینه که"من " ات رو قلفتی برداری و کنار بزاری
تا نفس بکشی و هوا تازه کنی
ایشاالله که بتونیم!
چه کرد این من زیر رادیکال ابد؟!
الکی خاطری رو نگران کرد، فکری رو درگیر ومعمایی رو ساخت لاینحل
شاید باید گفت: بمیری شاپرک که لقمه رو دور سرتمی چرخونی!(می تونید بگید، ولی لطفا مهربون)
برچسب:
نویسنده: تايافا