سلام
سلام به همه کسایی که قدم رنجه کردن و اومدن واسه سلام
سلام به کسایی که نگران حال شاپرک بودن و پیجور احوالش شدن
سلام به کسایی که شاپرکی های خونشون افتاد بی ما
سلام به کسایی که فسیل شدنمان را دیدند و تحمل کردند و دم نزدند
فدای کسایی که دوستمون دارن و خوشحالی و خوشبختی مونو می خوان
شرمنده کسایی که آپ بودند و ما نبودیم
* * * *
مداد رنگی
نقاشی ام تمام شد. به رنگش فکر می کردم که دیدم مداد رنگی ها پخش شدند، هر کس رنگی می زد. رنگ خودش را. در هر کجا که می خواست. دلواپس نقاشی ام شدم؛ نکند بد رنگ شود. نکند همانی نشود که می خواستم. دل به دست به طرفشان رفتم. به صورتی گفتم تو محمدی ها را کوک کن . رفتم بالا به آبی گفتم آسمان را بساز. به نارنجی گفتم از خورشید بتاب. دوباره آمدم پایین. نفس زنان به قرمز گفتم فرش کن خاکم را. نفسم مانده بود. گوشه ای نشستم به تماشا. نقاشی کم کم جان می گرفت.جانانه تر از آنی که من، می توانستم درش بدمم. رنگ من مانده بود فقط. بلند شدم. وقت زیادی نمانده بود...
برچسب:
نویسنده: تايافا
تاريخ: يکشنبه
9 تير
1392 ساعت: 20:52