خرید بک لینک
نویسنده : یوسف

دیروز از اول صبح چندتا کار اداری داشتم که هیچکدوم مربوط به خودم نبود
یکیش که اولش جورنشد حالمونو گرفت

ولی یکیشم بیرون اوردن ماشین آرش از پارگینگ راهنمایی بود، چون سندهم به نامش نبود بعد خیلی گرفتاری و الافی داشت ولی مدارک و جور کردیم و حلش کردیم و داشتیم برمی گشتیم و...

.....................................................

از شهرک ازمایش شهر ما یعنی تبریز تا جاده اصلی حدود یک کیلومتر راه هست که اگه ماشین نداشته باشی مجبوری پیاده بری
داشتیم میومدیم آرش گفت یوسف الان سوار موتور این آقا میشیم

آرش گفت آقاماروهم تا دم جاده میبرین

آقاگفتند: هردوتاتون؟ گفتیم آره

منم اینقدرخسته بودم که حوصله نداشتم سرمو بالاکنم و صورت مرد خوب و ببینم

خلاصه سوارشدیم و اومدیم توراه همه به این مرد بزرگ موتور سوار سلام میدادن مشکوک شدم و سرصحبتو باز کردم بعد کلی صحبت

گفت نماینده شورای شهرتونم

همون موقع شناختمش تاحالا از نزدیک ندیده بودمش

آقای محمد حسن اسوتچی بودند

.....................................................

درپوست خودم نگنجیدم سوار موتوری بودم که راننده اش عضو شورای شهرمون بود و تا مقصد مارو برد

منم که بدون اطلاع ایشون تبلیغشون میکردم و همونجا گفتم و ایشونم تشکر کردند
گفتند اسم شما چیه منم چیزی نگفتم و گفتم همون نشناسین بهتره آخه بی نامی رو خیلی دوست دارم

ولی بعدش به آرش گفتم کاش میگفتم برین گوگل و بزنین جناب یوسف من خودم میام

.....................................................

خلاصه دمش گرم واقعا شرمندمون کردند
ایشالله جبران کنم واستون آقای اسوتجی

..................................................... پی نوشت

واقعا مردی بزرگواری تا این حد خاکی ندیده بودم با این حال مشکلاتش زیاد بود یکمی گفت و منم تو دلم گفتم کاش میتونستم کاری کنم ولی حیف که نتونستم جرات کنم و بگم


برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:50

صفحه بندی