نویسنده:حلاج
ای قاضی شرع از تو پرکارتریم
با اینهمه مستی از تو هوشیارتریم
ما خون رزان خوریم و تو خون کسان
انصاف بده کدام خونخوارتریم
سخت کوشیدم که از خاکستر بر دریا فشانده ام ، مجازی تجسمی برانگیزم درخور طبع بلند نیک اندیشان.
کوزه ایی ترک برداشته را لبریز از هیچ کردم که اشباع کنم پیاله های سرمستان را به حجم ملایم عشقشان ،
روحشان و افکار بلندشان.
نه از خود و نه از پرپر شده جان و فکر و روحم که جمله با شما از رب العشق و طریق الوصال سخن گفتم لیک :
چونان هزارها سال پیش که بر من گذشت ، دیگر باره به حکم قاضی امیر بر سر دار شدم. به جفای نامعقول کوته
اندیشش سوختم و به دست بی هنر و قلم تحجر افزایش محو گردیدم بر ساحل کثیف این لجن زار مجازی .
مرا آخرین آموخته این است و با شما خوبان قسمتش میکنم :
تا روز و روزگار هست و تا چرخ فلک میگردد ، همواره هستند کوته اندیشان و متحجرانی که تیغ بر قلوب عشاق
میکشند. چه فرق که جهانت مجاز باشد یا منیر. سوخته دلان را در میان این متکلمان راه رونده بر روی دو
پا ، حاصلی نیست جز رنجی که مینوشند و بر سر میکشند . چه فرق که هابیل باشی یا زئوس ؟
حلاج باشی یا هومان ؟ چه فرق که به چاه افکنده شوی یا که در محراب عشق سجاد شوی ؟ چه تفاوت که
الهه گردی یا احمد؟ هر کجا سری برافرازی به خوش آمد گفتن نور ، دستی هست که تو را غلط راهی نماید بر
کور چراغ خاموشش.
من به حکم این قاضی شرع! بر دار میشوم و پوسیده روحم را از میانتان میبرم و برایتان تنها کوته شعری به
یادگار میگذارم از سید شهیدان اهل قلم به عنوان درد آخر :
در خوابگه جهان من سودایی
چشمی بگشودم از سر بینایی
دیدم که درآن نبود بیدار کسی
من نیز به خواب رفتم از تنهایی
والعاقبت للعشاق و المجانین
برچسب:
نویسنده: تايافا