خرید بک لینک
نویسنده : یوسف

خیلی دوست دارم اخرین نوشته ام را بنویسم ولی هیچگاه جرات ان را پیدا نکرده ام تنها متنی که تا حالا از قبل اماده کرده ام اخرین نوشته ام است و این ها را که می نویسم در یک شب که با بیداری به صبح میرسد نوشته می شوند.. بی خیال

.....................................................

وبه راستی خداوند چه کسی را دوست دارد

دوستی بین انسان وخداوند این روزها مثل دوستی آدما شده
کسیکه خدارو دوست داره خدا او را دوست نداره و کسیکه خدا اونو دوست داره اون خدارو دوست نداره
منظور ازدوست داشتن فهمیدن خدا در بودن بود
نه دوستی های دهه ۷۰و۸۰

.....................................................

از احساسات عاطفی غم انگیز خسته شده ام از بغض ها از ناله ها از نگفتن ها و در دل ماندن ها

بعضی مواقع وقتی بعضی از خاطرات هم سن وسالانم برایم گفته میشود میبینم که زندگی نکرده ام که هیچ زندگی هم مرا نکرده فقط یک جسد بودم که نفس میکشیدم و خودم را.... که هیچ

شاید این روزها چه کسی چه میداند

و خدا حافظ از خودم نه شما چون شمایی برای من نبود یا به قول یکی از دوستان درکجای زندگی مشترک تو بوده ام که موبایلم میگه مشترک موردنظر در دسترس نیست

.....................................................

خواهشاً دعایم نکنیید نه لیاقت دعاهای شما را دارم نه حوصله ترحم و نه می خواهم خداوند مرا به خاطر فریادهای دیگران مدارا کند و یادش بیاید که یوسفی هم افریده است

..................................................... و یک تجربه

نمی دانم تجربه کرده اید یا نه
و وقتی حسی به نام خودکشی در خود حس کنید زندگی عالمی دیگر پیدا میکند

حسی که میتوان گفت باعث میشود ازتمام چیزهایی که خسته شده اید بی خیالشان شوید حتی برای چند ساعت

وامروز حس خوبی به زندگی ندارم به خود زندگی به آینده به امید به شانس به بخت و اقبال

امسال من زندگی نمیکنند و وقتی میخواهند زندگی کنند فقط به خاطر امید به فرداها زندگی میکنیم و با انتظار کشیدن که کسی بیاید و کاری بکند یا مارا آدم کند

.....................................................

خیلی حرف در دل برای گفتن دارم ولی فعلا می خواهم گوش فرا دهم به فریادهای حلاج و صدای خود را به سکوتی هرچند کوتاه تبدیل کنم

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:50

صفحه بندی