خرید بک لینک
به ما گفته بودند منتظر پاتک دشمن باشيد. ما هم روز¬شماري مي¬کرديم.اين انتظار خيلي به طول نيانجاميد. آن شب مطابق معمول در حال نگهباني بودم. دشت شرهانی در روبرويم خودنمائی می کرد و اجساد مطهر شهدائی که به وصال محبوبشان رسيده بودند بر شکوه آن می افزود. با خود می انديشيدم آيا خانواده اين شهدا از فرزندانشان خبر دارند؟. آيا روزی خواهد رسيد که بتوانيم اين اجساد مطهر را به خانواده هايشان بازگردانيم؟. شهدا در فاصله بين ما و عراقی ها مظلومانه آرميده بودند. آنها خيلی نزديکم بودند. اگر لحظه ای، فقط لحظه ای، نگهبان عراقی روبرويم چشم بر هم می گذاشت می توانستم به سرعت آن اجساد مطهر را به اين طرف بياورم. خدايا اين چه حکمتی است. شهدا در چند قدمی ام بودند اما ...

خدايا چه می شد اگر اين شهدا چند قدمی اين طرف تر افتاده بودند...
آن موقع نمی دانستم يکی از اين شهدائی که در حال نظاره آنها بودم، در سال 1386 به عنوان شهيد گمنام در دانشگاه علم و صنعت به خاک سپرده می شود. حالا ديگر هر وقت به مقبره الشهدا دانشگاه سری می زنم و قبر آن شهيدی را می بينم که روی آن نوشته "شهيد گمنام محل شهادت شرهانی" هم حکمت آن چند قدم را می فهمم و هم بر اين باورم افزوده می شود که شهدا برای امروزِ ما هم برنامه دارند....

.... بسم الله کرديم. از درِ ردهه بيرون آمديم. تا اينجا کاري نداشت؛ چون شب¬هاي قبل هم مي¬آمديم. نگاهي به آسمان کردم. براي اولين باربعد از بيش¬تر ازسه سال احساس آزادي مي¬کردم. احساسي که براي آن حاضر بودم جانم را فدا کنم. کمي ايستادم. مي¬دانستم با ماجراهاي هولناک و پيش¬بيني نشده¬اي روبه¬رو خواهم بود. از يک طرف حس زيباي آزادي، از طرف ديگر جنازه¬ي شهيد رضايي که بعد از شهادت با صحنه¬سازي فرار، روي سيم خاردارهاي اردوگاه تکريت11 انداخته شد، مارا بين يک دو راهي بزرگ قرار داده بود. دوست داشتيم با خيال راحت چند لحظه¬اي را آزادانه نفس بکشيم.

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:47

صفحه بندی