خرید بک لینک

یه عزیزی برام نوشته :

تـو زندگـی ، یه جایی هست ،
بعـد از کلی دویدن ، یهـو وای میستی ،
سرتو میندازی پایین و آروم میگی :
" دیگه زورم نمی رســـه " !

خیلی وقتا به این حس میرسم و به خودم میگم این دیگه آخرشه بچه بساطتو جمع کن هر چی بود و نبود همین بود

اما یه چیزی ته دلم میگه نه زندگی ادامه داره شاید اتفاقی بیفته نمیدونم چی ؟ اما یه چیزی میشه بلاخره . طاقت بیار

به قول اون دوستمون : " تا شقایق هست زندگی باید کرد "

اره باید زندگی کرد

صحبت از سهراب شد .

این شعرشو خیلی دوست دارم بارها خوندم و بارها نوشتمش:

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتراز برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که دراین نزدیکی است

لای این شب بوها پای آن کاج بلند . . .

. . .

اهل کاشانم

پیشه ام نقاشی است

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود

چه خیالی چه خیالی ... می دانم

پرده ام بی جان است

خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است . . .

.

.

.

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 17:35

صفحه بندی