هيچ حرفي براي گفتن ندارم!!!
هيچي!!!
اما تا دلت بخواد شرمندتم!!!
ميدونم كه بهم ميگي نامرد!!بي وفا !!!
اما بخدا مجبور شدم!!
انتظار ندارم منتظرم باشي!!!
حتي انتظار ندارم به فكرم باشي!!!
فقط...
فقط ميگم....
منو ببخش!!
ببخشم....فقط همين!!!
كاش جاي من بودي ميفهميدي كه چقد شرايطم خرابه....كاش!!
اينبار من بايد بگم من و عشقم....چون عشقمي....
دوستت دارم.....

(دیگه گذشت اون روزایی که فقط اسم تو رولبام بودوعشق توتوی قلبم...نه...کسی به جات نیومده ونمیاد
اماخسته شدم دیگه...بریدم از این که بخاطریه لحظه دیدنت کلی رویابافی می کنم...اماتوفقط یه نگاه سرد بهم تحویل می دی
دیگه نگاهت آتیشم نمی زنه...این تقصیرمن نیس،هرکی ندونه که خدابهترمیدونه چه اشکایی که برات نریختم...کلی سعی کردم
بهت بفهمونم امانخواستی بفهمی...اما انگار فقط نخواستی منو بفهمی میدونی این روزاچقدحرفت بین دوستامه؟؟؟
همه اززل زدنات حرف میزنن،حتی یکی شون عجیب به من شباهت داره وفکرمیکنه یه علاقه ای بهش داری ...میخوام بهش بگم
"نکنه یه وقت عاشقش بشی...این راهو سه سال پیش من رفتم هیچ چی جزنابودی توش نبود...این نگاها فقط یه نگاهه")
گاهی سنگ دل ترین آدم دنیا هم که باشی...
یاد کسی روی قفسه سینه ات سنگینی می کند...
آن وقت به طور کاملا غریزی...
نفس عمیقی می کشی تا سنگ کوب نکنی...
(همیشه این سوال عذابم می ده که الان با کیه؟؟یا برای چی فلان جا بود؟؟
دیدن وندیدنت هر دو درد داره...وقتی می بینمت داغون می شم.
آخه حس می کنم از من بدت میاد...حس می کنم تحقیرم می کنی ،
مسخرم می کنی .آخه توبالایی آخه تو بامن فرق داری...
اگه می دونستی من از عشق تو چیا کشیدم خودت برای عشقم زانو می زدی...
اما نه من شهامت گفتنشو دارم...نه تو سواد خوندن چشمای منو...
کاش اینقدر که دل من می شکنه یه بار هم سکوت تو می شکست بی وفا...
نفیس...دختری که هر شب از غمت می میره اما توحتی بهش نگاهم نمی کنی...)
خدایا وقتی دلت میگیره چیکار میکنی؟
می ری یه گوشه می شینی وگریه میکنی؟
هی با نگات بازی می کنی که یادش بره می خواسته گریه کنه؟
یه لیوان آب می خوری که بغضتو بفرستی پایین؟
یادت میاد که خدایی وهمیشه باید تنها باشی؟
خدایا نمی دونی من این روزا چقدر خدا بودم؟
(این سیگارمدت هاست دردست من خاموش مانده...آتشی ازنگاهت می خواهم....)
من اونقدشکستم که حس میکنم دیگه هیچ ارتفاعی خطرناک نیست...
(باتوئم "مخاطب خاص"هیچ ارتفاعی خطرناک نیس...میدونی از کی؟؟؟
ازوقتی که به بهانه های مختلف میزدم بیرون تا توروببینم...تاشاید این
سکوت لعنتی روبشکنی...اماتوباسکوتت داغونم میکردی...
درست ازسه سال پیش ازوقتی توتصمیم گرفته بودی سکوتتوبکشنی
ودرست فردای همون روز من سرسفره عقدنشستم واولین "بله"اجباری زندگیمو
گفتم...ازوقتی که تامی تونستم سرموپایین میگرفتم تا ابرو های زنونمونبینی...
ازوقتی که دستای غریبه تنمولمس کرد ومن به بهونه ی خجالتی بودن
صورتموپوشوندم وآروم آروم اشک ریختم...ازوقتی که دیگه نگاهت باهام
حرف نمیزد...ازوقتی که همون یه نگاتم ازگرفتی...ازوقتی که...)
(من هنوزدارم میسوزم)
لغت نامه های دنیاراباید آتش زد...
جلوی واژه "نبودن "نوشته اند:
"عدم حضورشخصی یاچیزی"...همین!
چقدر نبودن تورا ساده فرض می کنند...
برچسب:
نویسنده: تايافا
تاريخ: يکشنبه
9 تير
1392 ساعت: 20:47