فکر کنم حدودا یک ماهی میشه که آپ نکردم شایدم بیشتر ....
نمیدونم
تنها چیزی که میدونم اینه که به بن بست رسیدم
دومین بن بست زندگیم ...
ولی این یکی انگار بی خیال شو نیست ...
تنهام خیلی تنها
این روزا تلخ ترین روزای زندگیمه
دیشب تا صبح کابوس می دیدم
کاش میشد بعضی وقتا زندگی بی خیالم میشد
انگار نه انگار وجود دارم
میذاشت به حال خودم باشم
تو این سه چهار روزه صدبار زمین خوردم ولی باز بلند شدم
دلم نمیخواد خدا بفهمه کم اوردم
میخوام اینقد بجنگم که این زندگی رو از رو ببرم
انگاری یه نفر پشت سرم ایستاده هی میزنتم زمین تا میام بلند شم جفت پا میره تو کمرم که نتونم بلند شم
خودم مهم نیستم
سخت تر از همه آب شدن عزیزات جلو چشماته وقتی که نمیتونی هیچ کاری براشون بکنی
نمیخوام اصلا حرف بزنم
دلم نمیخواد کسی بفهمه که این روزا دارم چی میکشم
فقط دلم میخواد زود تموم شه
خیلی زود
سعی میکنم مثل همیشه باشم
سعی میکنم بخندم با اینکه همه ی غمای دنیا تو دلمه ...
هه ...
خدایا دیگه نمیپرسم چرا ...
فقط زود این بازی رو تموم کن
من آدم با جنبه ای نیستم !
پای ورق:
کامنتای قبلی رو نخونده همشونا حذف کردم خیلی بودن از امروز به بعد به همه ی کامنتای جدید جواب میدم
دلم میخواد حرفای دلتا بشنوم ما همه مثل همیم
برچسب:
نویسنده: تايافا