دوست
دارم
پیش تو
بمیــرم
بچه که بودم شب ها که به اتاق می رفتم که بخوابم,گاهی به خدا فکر می کردم و همیشه یاد حرف های مادرم می افتادم که می گفت:
خدا از همه چیزبزرگتر است.
بعد شروع میکردم به مقایسه ی همه چیز های بزرگ دنیای آن روز هایم بــا خــدا....
خوب یادم میاید که فکر کردن به بزرگی خدا همیشه باعث میشد هول کنم ,نفسم به شماره می افتـاد.
کم کم خدا را اینطور مجسم کردم:
در آسمان دو چشم بزرگ مردانه هــست که هیچ چیز را نمی شود ازآن پنهان کرد...
و آن همان چشم های خداست.
خـــدای روزهای بچگی دور بود وشاید به همین دلیل است که حــالـا به پسر کوچک وجودم یاد داده ام که خدا را در قلبش تصور کند
نه در آسمان باز.....!
به یاد میاورم که در مناسبت های خاص مخصوصا نوروز
"مدام به چشم های بزرگ وهمیشه ناظر او فکر میکردم
می دیدم که در این موقع بزرگتر ها هم آرامترو مهربانتر میشوند.
می دیدم که عمه به مادرم لبخند می زند,
شوهر خاله پدر را به اسم کوچک صدا میزندو....
وزنعمو همه ی طلاهایش را با هم نمی اندازد,آن روز ها فکر می کردم نزدیک عید آسمان به زمین نزدیک تر می شود وچشم های خدا از
همیشه بزرگتر و مواظب آدم بزرگ هاست
ودلیل مهر ناگهانی آنان را میدانستم...
حال که نگاه می کنم می بینم نوروز انگار هشدار وزنگ خطری است برای نزدیک شدن به خط پایان مسابقه,
برای نزدیک شدن به زمان هم آغوشی با خــدا.!
آدم ها یزیادی میشناسم که نوروز غمگینشان می کند آدم های آویزان شده ای که میدانند<<گذشته >>رفته و <<آینده>> هنوز نیامده...
اما نمیتوانند یا نمی خواهند در <<حال>>زندگی کنند....
نوروز برای این آدم ها فقط هجوم خاطره های گذشته است....
پر ازجاهای خالی آدمها ومکان های محبوبشان..!
آن ها دعا می کنند...
دعا منی کنند تا فراموشی در خودوروز مرگی اردیبهشت هرچه زودتر فرا رسدو مثل هر سال آن را با موج سهمگینش وارد سال جدید کند....
ســال آینده......
"این حرف هایم ادامه دارند..."
برچسب:
نویسنده: تايافا