دلم برای عروسکم تنگ شده است...
می خواهم بخوابم...
در آغوش ِ بی گناه او...
دستهایم خالی اند...
خالی از نخ های عروسکی ای که مادربزرگ برایم می بافت...
انگار دارم هذیان می گویم...
هذیان های شبانه...
این روزها چشم هایم همش خواب می بینند...
بیدارم نکنید...
عروسکم صدایم می کند...
چشم های عروسکم لوچ است و طوق سیاه چشم های من خیس...
...بگذارید بخوابم...
.....بیدارم نکنید!!!
برچسب:
نویسنده: تايافا