دوش ان مه گم گشته
با جامی ز می در دست
یادی ز غریبان کرد
آمد بر دل بنشست
در چشم سیاه او
یک جنگل سبز از تاک
ناخورده شراب از جام
گشتم ز نگاهش مست
تا میل لب لعلش
در کنج دلم بستم
لبخند به لب اورد
رخت سفرش بربست
این آمدن و رفتن
در خلوت جان و دل
هر چند که رویا بود
اما به دلم بنشست
گر خلوتی شد حاصل
بسپار به یاد دوست
هر چند که وصلش را
هرگز نتوانی بست
قلندر
برچسب:
نویسنده: تايافا