به دیدار یکدیگر آمدند در آسمان...و دیده به هم دوختند...!
خاموش و بی زبان..
مرد آواز نمیخواند...اما گلوی آفتاب سوخته اش از ترانه می تپید..!
و...زن ایستاده بود..و رقص شاد اندام هایش را در خود نهفته داشت..!
محبوبم...!!..تو را در رویاها دیده ام...
در خلوت خویش..روی زیبایت را...!
تو همدم جان منی و نیمه ی دیگر زیبایی ام..که
هنگام آمدنم به این جهان از آن جدا شد../
دلبندم..!دزدانه آمده ام...پاور چین پاورچین..تا به تو رسم..!
به راستی تویی آیا که در برابرم ایستاده ای؟؟؟؟!
از چه بیم ناکی؟؟؟؟
شکوه دنیا را رها کردم..تا با تو به بهشت سرزمین های دور بروم..!
محبوبم!بیا به جهانی چنان دو برویم که دست چرکین بشربدان راه نباشد.!
برچسب:
نویسنده: تايافا