کاشکی میتونستم نا مریی بشم و بدون اینکه کسی منو ببینه و دنبالم بگرده برم یه جای دور. برم به یه جنگل سر سبزو قشنگ. یه جنگل که پر از درختهای بلند و گلهای خوشگل باشه و یه رودخونه آروم و زلال هم داشته باشه.دوست دارم صبح زود برم به این جنگل. نور خورشید از لابلای برگهای درختا که با یه نسیم ملایم حرکت میکنن بیفته روی صورت من و روی شبنم گلها که از بارون دیشب به جا مونده... بعدش برم کنار رودخونه بشینم و پاهامو بذارم توی آب شفاف و خنکش و به صدای فوق العاده زیبای آب گوش بدم و چشامامو ببندم و به هیچ چیز فکر نکنم و فقط نفس بکشم. دوست دارم هیچ آدمی اونجا نباشه و فقط صدای آب بیاد و گنجشکها و صدای باد که میخوره به برگهای درختها و بوی خاک بارون زده و گل بیاد. کاشکی میشد...
برچسب:
نویسنده: تايافا
تاريخ: يکشنبه
9 تير
1392 ساعت: 20:30