خرید بک لینک
رفته بودیم یک مهمانی شلوغ پلوغ بود من هم رفتم نشستم پیش بقیه ...سعی می کردم شاد باشم بخندم مخصوصا دوست دختر قبلی شوهرم هم آنجا بود مطلقه و سعی می کرد به من بی اعتنا باشد همین بی اعتنایی غیر معقولش نگاه های خیره اش به جلو و خنده های کمرنگش یعنی حسرت یعنی از درون سوختن همین طور که هیجان بیش از حد من و بلند بلند حرف زدنم و خنده های سبک سرانه ام یعنی یک جور تظاهر بی خودی به خوشبختی...

پ.ن:همین که دلت برایم تنگ میشود یعنی خوشبختم

پ.ن دیگر:تا حالا درد داشتین؟بعدش مسکن بخورین؟خوب بشین؟

الان مسکن خوردم خوب شدم.ولی می ترسم...خیلی می ترسم....می ترسم از وقتی که اثر مسکن بره...از اینکه درد بکشم دوباره...

پ.ن دیگر تر:من همه چیز رو درست می کنم.همه چیو!

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:29

صفحه بندی