چشمانم را بر هم بگذارم و تو با خورشید تابستان ،
همراه شوی !
می دانی اگر بروی،
اتش نگاه خورشید،
گل های کوچکم را با خود می برد؟
ان قدر در گوششان از زیبایی شعله ها می گوید که دیگر،
دلتنگ اشک ابرها نمی شوند!
و حتی دیگر،
ضربان قلبشان،
با بوسه پروانه ها هم بالا نمی رود...
انها دیگر شبیحه گل های بهاری باغچه کوچکم،
نیستند!
نامشان مثل توست،
گل های حسرت!
برچسب:
نویسنده: تايافا