خرید بک لینک
سلام

۱.نبودیم ، چون نبودیم.

منظورمون اینه که چون به یه سفر کاری ۴۰ روزه رفته بودیم ، نتونستیم

وبلاگ رو به روز کنیم.

به هرحال با توجه به اینکه مربیان مهد کودک ، بعد از ۳۰ روز رفتن به مهد ، با

مرخصی ۴۰ روزه ما موافقت کردن یا به عبارتی کنار اومدن ، انتظارمون اینه

که شما هم با این مرخصی اندک ، بعد از ۵ سال وبلاگ نویسی بی وقفه ، کنار

بیاین.

مجبوریم روی ۵ سال وبلاگ نویسی تاکید کنیم تا به یادتون بیاریم که اولین پست

این وبلاگ وقتی نوشته شد که ما ۴۰ روزه بودیم و از اون وقت به بعد ، ما سرجهازی

بلاگفا هستیم.

۲.دقیقا چندساعت پس از اومدن آقای پلیس به مهد و ارائه یه سری آموزشهای

مربوط به فرهنگ رانندگی و برگشت ما به خونه بود که بابایی از سرکار به خونه

برگشت و در حالی که منتظر جواب سلام بودبا این جملات مواجه شد که :

"امروز آقای پلیس گفت که راننده باید فرمون ماشین رو با دو دستش بگیره ، اما

تو همیشه فرمون رو با یه دست می گیری بابایی".

و احتمالا بابایی در لحظه خروج از شوک اولیه ،نه به این سئوال که به سئوالاتی

فکر میکرد که از این به بعد و با افزایش دانش ما باید پاسخی براشون پیدا

میکرد.

تازه تحمل نظارت دو جفت چشم سخت گیر در حین رانندگی که بماند.

۳.البته سهم بابایی از توجهات دختراش ، فقط موارد دست و پاگیر بند ۲ نیست.

یه روزایی هم میشه که یه مانیایی پیدا میشه و قند توی دل باباییش آب میکنه

با گفتن جمله :

"می دونستی که چقدر عاشقتم ، بابایی!"

۴.موضوع آینده نگری و حیات پس از تجرد ، همچنان از موضوعاتیه که به شدت

ذهن مارو به خودش مشغول کرده.

و از این جهت و بمنظور رفع یکی از نگرانی های خودمون ، از مامانی پرسیدیم که :

" شوهرامون خونه شما رو بلدن یا نه؟"

نه اینکه بترسیم که بی شوهر بمونیم ، بلکه از اون جهت که بتونیم بعد از ازدواج به

مامانمون سر بزنیم.

۵.در ادامه مباحث بند ۴ ، باز هم یه مانیایی پیدا شده و پیشنهاد داده که اون موقع ،

یه آپارتمان خریداری بشه ۴ واحده ، که هممون با هم باشیم.

تازه پیشنهاد هم میده که ما میخوایم توی واحدهای بالاییش زندگی کنیم.

فقط مامانی و بابایی هرچی فکر کردن به نتیجه نرسیدن که چرا ۴ واحده؟

من هم فکر میکنم مانیا یه اشتباهی توی محاسباتش کرده.

۶.ما هر چقدر هم که دست محبت به سر و صورت و موهای هم بکشیم و یادگاری

بذاریم از خودمون ، اما از صداقت ، چیزی کم نمیذاریم.

اینه که حتی وقتی اشتباهی کرده باشیم و یکی اشتباهی اسم مارو بگه ، سریع

ازش میخوایم که اشتباهش رو تصحیح کنه .

مثلا وقتی که بعد از کلی هشدار و پند و اندرز ، دقیقا کاری که نباید انجام بشه ، توسط

اینجانب انجام میشه و صدای بزرگترها در میاد که :

"مانیا ، مگه بهت نگفتم که اینکارو نکن."

اینجانب در عین خونسردی ، فریاد برخواهم آورد که :

"من مانا هستم."

مرام و شخصیت رو که دارین.

۷.و مراسم عکس بندون.

آماده پذیرایی از مهمونای عید غدیر امسال.

فقط بگم که اولی منم و آخری من نیستم.

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:29

صفحه بندی