بهار عاشق بود و زمین معشوق.
عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود.
زمین اما آرام و سنگین و صبور.
زمین هر روز رازی از عشق به بهار می داد و می گفت :
این راز را با هیچ کس در میان نگذار .
نه با نسیم ونه با پرنده ونه با درخت .
رازها را که برملا کنی ،بر باد می رود و راز بر باد رفته ،
رسوایی است .
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی .
هر قطره باران و هر دانه برف ،رازی.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند ،
و بهار چنان پر شد و لبریز که پوستش ترک برداشت
و قلبش هزارپاره شد.
و زمین می گفت که عاشقی این است که
از شدت سرشاری سرریز شوی
و از شدت ذوق،هزارپاره.
عشق آتش است و دل آتشگاه .
اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود .
راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب .
وپرده از عاشقی آن زمانی برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت ،
آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب .
وجهان حیرت کرد
برچسب:
نویسنده: تايافا