خرید بک لینک



بهار عاشق بود و زمین معشوق.


عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود.


زمین اما آرام و سنگین و صبور.


زمین هر روز رازی از عشق به بهار می داد و می گفت :


این راز را با هیچ کس در میان نگذار .


نه با نسیم ونه با پرنده ونه با درخت .


رازها را که برملا کنی ،بر باد می رود و راز بر باد رفته ،


رسوایی است .


هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی .


هر قطره باران و هر دانه برف ،رازی.


رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند ،


و بهار چنان پر شد و لبریز که پوستش ترک برداشت


و قلبش هزارپاره شد.


و زمین می گفت که عاشقی این است که


از شدت سرشاری سرریز شوی


و از شدت ذوق،هزارپاره.


عشق آتش است و دل آتشگاه .


اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود .


راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب .


وپرده از عاشقی آن زمانی برداشت که جهان حیرت کند.


و بهار پرده از عاشقی برداشت ،


آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب .


وجهان حیرت کرد






برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:19

صفحه بندی