بسیار اتفاقی بود...
روشن کردن اولین کبریت ،
رها کردنش میان کبریت های سوخته ی دیگر
و تماشای تنها نور باقی برای هدایت .
همچنان که آخرین کبریت می سوخت
و با پیشرفت آتش
امید من برای روشنایی به یاءس می گرایید ،
کبریت نیم سوخته ای دیگر ، جان گرفت ،
سرخ شد و مشتعل.
من چشمم به دنبال آتش بود
که شنا میکرد و
به گوشه ی تنهای ظرف پناه می برد.
...
(بقیه در ادامه مطلب)
برچسب:
نویسنده: تايافا