دراولین جلسه دانشگاه ،استاد ما خودش را معرفی نمود
و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم،
برای نگاه كردن به اطراف ایستادم،
در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود،
برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوش رویی و لبخندی كه وجود بیعیب او را نمایش میداد، به من نگاه میكرد.
او گفت: ........
برچسب:
نویسنده: تايافا
تاريخ: يکشنبه
9 تير
1392 ساعت: 20:17