خرید بک لینک
گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم

سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بود و
هراس فردا بر

شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم،

در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی

که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی.

من همچون عاشقی که به معشوق خويش

می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم...

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:17

صفحه بندی