توی فصل زندگی

یادتونه بچه بودیم همیشه میرفتیم
کنار بابا و مام بزرگامون وامیستادیم
دوس داشتیم نماز بخونیم
پای سجاده میشستیم...
چی این وسط عوض شده؟؟؟
که دیگه پای سجاده نمیریم و اگر هم میریم نیاز
و بکمکی داریم یا دیر به دیر میریم سراغ خدا...
و وقتیکه مشکلی پیش میا د
همه چی میوفته گردن خدا....

خدایـــــــا
دوســـــــــت دارم
تومهربونی ......خیلی زیاد .....
شکر واسه همه چی............

کودکی از خداپرسید،خدایا توچی میخوری وچی میپوشی؟
ندایی در دل کودک زمزمه کرد که :
غصه بندگانم را میخورم
و
گناه آنان را میپوشم……..

گاهی وقتا اینقدر غرق نعمتهای ریزو درشتی که خدای مهربون بهمون داده
میشیم که.... یادمون میره همونطوری که داده میتونه پس بگیره..
یادمون میره
حداقل یه تشکر خشک وخالی ازش بکنیم و بگیم دستت درد نکنه خدا!
یادمون میره بین همه ی شادیهایی که میکنیم در طول روز یه لحظه فقط
یه لحظه هم که شده بهش نگاه کنیمو بگیم چقدر بزرگی خدا!!!!
یادمون میره بگیم خدا تو خواستی که من الان اینم اگه تو نخوای
من هیچی نیستم..
بعد که خدا دلش واسمون تنگ میشه وکاری میکنه که بریم سمتشو
نگاش کنیم...
ما بازم بی معرفتی میکنیم و ازش رو بر میگردونیم ...
اما خدا هر لحظه منتظر ماست .
چقدر مهربونی خدا......
برچسب:
نویسنده: تايافا