ا

ز جمله مراقبت هاي ويژۀ نماز شب،رد گم كردن شب زنده داران بابذله گويي و پرهيز از قداست هايي بود كه خواه ناخواه جزو تبعات آن زنده دلي ها به شمار مي آمد، چون برادران در به در دنبال اين مي گشتند كه كسي را پيدا كنند و خودشان را با همۀ كرامات،مثل"مولوي" به پاي آن "شمس" بيندازند. اين بود كه شب زنده داران مرتب با نگه داشتن ظاهرشان در سطح بقيه و ارزان فروختن خودشان به ديگران،اين واقعيت را انكار مي كردند و با خودشان بيگانه مي شدند.از جمله كلمات قصار اين بود كه اگر كسي التماس دعا مي گفت و به نحوي مي خواست بگويد كه من مي دانم كه شما نمازشب مي خواني ،اودرجواب "تك" گوينده چنين"پاتك" مي زد :
ـ وقتي خشاب چهل تايي را شليك مي كردم به اسم شما كه رسيدم اسلحه گير كرد ( منظور ذكر و استغفار براي چهل مؤمن در قنوت نماز شب است).
ـ ديشب آن قدر هوا سرد بود كه آب وضو روي دستم يخ زد.
تابستان است و هواي جنوب و ما ناشي . ديشب وضو كه مي گرفتم بعد از مسح سرم ، آب دستم خشك شد و نتوانستم پايم را مسح بكشم.
ـ ديشب بندۀ نگهبان مرا اشتباه گرفته و كم مانده بود كه در سجده شكلات پيچم كند.
گاهي اوقات هم دوستان سر به سرنماز شب خوان ها مي گذاشتند؛ به اين نحو كه مثلاً در حالي كه دست هايشان را روي چشم هايشان مي گذاشتند به شخص مي گفتند: "برو كنار،نورت چشم هايم را اذيت مي كند" يا " عجب نوري از پيشانيت مي باره " يا " ماراهم توي خشاب چهل تايي جا بده، اگر نشد درخان لوله قرار بده " و امثال اين عبارت ها.
اصطلاح تصادفی
دفع زباله و حشرات موذيتدفین درکربلاابوریاض از مسئولین فعلی در کشور عراق است .ایشان می گفت : در سالهای جنگ عراق علیه ایران فرزندم به اجبار به سربازی رفته بود . بعد از یکی از عملیاتهای ایران از طریق ارتش به من اطلاع دادند که پسرت در جنگ کشته شده .خیلی ناراحت بودم بااتومبیل خودم از بغداد برای تحویل جسد راهی جنوب شدم .به محل تحویل اجساد رفتم .کارت وپلاک پسرم را تحویل گرفتم کارت متعلق به خودش بود . اما وقتی برای تحویل جسد رفتم با تعجب دیدم که این جنازه متعلق به پسرم نیست !!چهره او شبیه بسیجیان ایرانی بود . بسیار نورانی بود !با مسئول مربوطه صبحت کردم . گفتم :این جنازه پسر من نیست .می گفت : مدارک کاملا صحیح است .این جنازه را بردار و ببر !هرچه با او بحث کردم بی فایده بود . کم کم ترسیدم به خاطر این موضوع من را اذیت کنند. لذا جنازه را برداشتم .وبه سمت بغداد حرکت کردم .در راه به این موضوع فکر می کردم که این جنازه کیست . چرا مدارک پسر من همراه این پیکر بوده ! تا ینکه به مسیر کربلا رسیدم .پس از زیارت به سمت قبرستان کربلا رفتم .لذا او را در کربلا به خاک سپردم و راهی بغداد شدم .مدتی بعد اتفاق عجیبی افتاد . اعلام شد که پسر من زنده است و در اسارت ایرانی ها به سر می برد . بعد از بازگشت پسرم اولین سوال من از او در مورد مدارکش بود . اوگفت : وقتی من به اسارت نیرو های ایرانی درآمدم جوانی به سمت من آمد وگفت : کارت و پلاکت را بده ! من هم آنها را به او تحویل دادم . جوان به من گفت : قرار است من در کربلا و در جوار امام حسین ع به خاک سپرده شوم .اما برای رسیدن به آنجا به کارت و پلاک تو احتیاج دارم ! از من حلالیت طلبید!بعد خداحافظی کرد من را به دیگر نیروهای ایرانی تحویل دادوبه سمت جلو حرکت کرد من دیگر از اوخبری ندارم!واقعا عجیب بود.یعنی اوکه بود.چه کسی به اوگفته بوداین کار راانجام دهد.چه کسی به دل ابوریاض انداخته بود این شهید گمنام ایرانی را در کربلا به خاک سپرد.
برچسب:
نویسنده: تايافا
تاريخ: يکشنبه
9 تير
1392 ساعت: 20:16