ديشب ، شبكي ، نشسته بودم
كابليس لعين در آمد از در ،
پس گفت كه : هيچ ميل داري ،
با ماه رخي لطيف منظر ..... ؟
گفتم كه : نه گفت : امردي چه ؟
زيبا و ظريف و خوب پيكر ؟
گفتم كه : نه ! گفت : اگر شرابي ،
باشد ، بخوري به روي دلبر ؟؟
گفتم كه : نه ! گفت : اگر حشيشي ،
يابي ، بزني به خلوت اندر ؟؟؟
گفتم كه : نه ، گفت : لعنك الله !
بدبخت كسي تو ، مردك خر !!!!
" انوري "
قطعه ي بالا كه مشاهده مي كنيد از بين مطالعات اينجانب از كتاب " مفلس كيميا فروش " كه نقد و تحليل و
گزيده ديوان انوري هست به انتخاب و توضيح : دكتر محمدرضاشفيعي كدكني ! كه استاد ( ن ) يه بار تو طول ترم
تاكيد كرد كه حتما مقدمه اي رو كه دكتر كدكني بر اين كتاب رو نوشته بخونيم !!!
كه راجع به شناور كردن واژگان توضيح داده و بحث كرده !!!
امروز رفتم كتابخونه ، كتاب با چراغ و آينه دكتر رو كه نداشت ولي اين كتاب رو گرفتم !!!
بعلاوه كتاب ديداري با اهل قلم جلد يكش رو از زنده ياد غلامحسين يوسفي و البته كتاب فن نمايشنامه
نويسي !!!
كلا به جا كار مفيد ؛ گير خواندن كتاب هاي مختلف هستيم .....
+ ظهري كه بايد از يك پياده روي طويل و دراز تو صبح و البته صرف يك ناهار دلچسب قورمه سبزي و به قول غذا
مامان ، گرفتم خوابيدم !
كه باز بعد مدت ها خواب دلي رو ديدم ....
فضاش شبيه كافه راديو بود !!!! دقيقا با همون شمايل .... ولي كلي كتاب كف اونجا ريخته شده بود !! كنار
طاقچه ها ، روي هم روي هم كلي كتاب بود !
دلي ته كافه نشسته بود كنار اون پنجره كافه !!! يه مرد با لباس دقيقا صورتي كه عجيب شكل خانواده شون بود ،
با كمي فاصله ازش نشسته بود !
من دقيقا يادمه وارد كافه شدم ....
همون جوري سر پا ايستاده بودم !!! حرفي نمي زدم .... كه يهو يه كتاب كوچيك جيبي رو از كنار پنجره
برداشتم !!!
بازش كه كردم فقط يادمه كتاب شعر بود !!!
دلي يه نگاه به من كرد و گفت : بخون !!!
منم هول شده بودم !!! چند بار دقيقا يادمه صدام رو صاف كردم كه شروع كنم اما نمي تونستم ....
اصلا نمي تونستم بخونم !!!!
به زور و خيلي افتضاح يه بيتش رو خوندم و بعد رو كردم به دلي و گفتم : واقعا وزنش رو بلد نيستم !! و چون وزنش
نميدونم ، نمي تونم شعر رو درست بخونم !!!!
دلي خيلي بد نگاه كرد يادمه !!! يه نگاه با اون مرد پيراهن صورتي كرد و خيلي خونسرد گفت :
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن !!! ( دقيقا يادمه همين وزن رو گفت ها ! )
منم هنوز شروع كردم به خوندن كه دلي از جاش بلند شد و كتاب رو از دستم گرفت و پرت كرد رو زمين و گفت :
بريم !!!
البته قبل دلي اون مرد پيراهن صورتي از كافه رفت بيرون !!!
منم گفتم : نخونم براتون ؟؟
گفت : هر وقت اومدي خونمون و كتابخونه رو ديدي ، اونجا بخون !!! ( يه چيزي تو همين مايه ها بود ! )
دقيقا دست منو گرفت و كشيد بيرون !!!!
تا يه خياباني همين طور كه دست منو گرفت بود رفتيم !!!
اون مرد پيرهن صورتي سوار يه ماشين بود !!!
دلي يادمه بهش گفتم : بريم خونه !!!!
من و دلي هم نشستيم توي يه ماشين ديگه !!!!
تو ماشين من هرچي ميخواستم واسه دلي شعر بخونم ، مي گفت : نميخواد !!!! همون شعر رو بلد نبودي ....
دور يه ميدان رو داشتيم دور مي زديم كه يهو فواره ي حوض وسط ميدان ، در حد يه ارتفاع خيلي خيلي خيلي بالا
فواره زد !!!
و صحنه ي آخر يادمه كه دلي از تو ماشين به اون مرد پيرهن صورتي يه چيزي گفت !!!
و بعد هم به من گفت : فكر كنم لوله ي فواره تركيده ....
و واقعا ديگه چيزي يادم نمي ياد !!!!!!!!
+ بابت قطعه انوري جان كه جاي هيچ توضيح نيست !!!!
به قول رفقا : برو حالش رو ببر ....
برچسب:
نویسنده: تايافا