خرید بک لینک

نه حال و حوصله نوشتن رو داشتم و البته نه نت ...

سيم هاي تلفن اتصالي پيدا كرده بود و امروز عصر پدر گرامي مرحمت كردن و با چك سيم هاي طويل تلفن مشكل

رو پيدا كردند و دوباره نت ما برقرار شد!

خبر خاصي نيست ... تقريبا همه جا در امن و امان است !!!

و افكار بعلاوه احساس بعلاوه زندگي ما اين روزها شكرخداوند متعال كاملا خنثي مي باشد !!!!

از آنجايي شكر خداوند را به جا آورديم كه نياز به كمي خنثي بودن داريم و حال و حوصله ي هيجانات زندگي چه

مثبت و چه منفي اش را تا اطلاع ثانوي نداريم !!!!

+ 26 خرداد ، يعني يكشنبه بعد از دقيقا 2 ماه ، 29 روز و به تعبير مناسب تر 3 ماه ، دلي جان جاني رو ملاقات

كرديم !!!!

اول كافه و بعد هم پياده روي و بعد هم حضور در ماشين خانواده گرامي شون !!!!

در مجموع خوب بود ....

اولين بار بود كه ركورد مي شكست ، 4 بار تمام با من دست داد !!!!!

+ يا موهاش سفيد بود به اين حجم و مدام رنگ مي كرد ، مشخص نبود يا اينكه زيادي موهاش ....

جلو موهاش كه از مقنعه بيرون بود ؛ تعداد موهاي سفيدش كم نبود ....

حس خوبي بهم دست نداد !!!

نميدونم چرا ....

يه حسه ...

يه حس مزخرف كه دلي ازش متنفره !!

يه لحظه حس يه دختري بهم دست داد كه موهاي سفيد مامانش مي بينه و حس اينكه مامانش داره سنش

ميره بالا و بالاخره يه روزي پير خواهد شد ؛ رواني اش ميكنه ....

+ از كافه كه اومديم بيرون قرار بود بريم تو ميدون ( ش ) ، ولي رسيدم رو به روي اون ميدون ؛ همون طرف خيابان

دلي نشست روي يه سكو و گفت : خسته شدم !!!!

و منم گفتم : همين جا ميخوايد بشيند ؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت : آره !!!

اون نشسته بود و من هم پشت به خيابان ايستاده بودم !!!

انصافا كارش خيلي تابلو بود ....

همون جا داشتم از شعر " كتيبه " اخوان ثالث مي حرفيديم كه يه خانوم رو سنگ فرش هاي خيابون پاش گير كرد

و خورد زمين !!! دلي جان جاني هم بلند شد رفت پيشش !!!

ولي من از همون نقطه كه ايستاده بودم ؛ تكون نخوردم !!!

باهاش حرف مي زد .... من نفهيدم چي ميگه !!!!

( آيكون يك دلي جان جاني مهربان )

خيلي جالب بود برام .... خيلي .....

+ صحنه ها و تصويرهاي جالب براي من از دلي به عدد 3 ارتقاع پيدا كرد ! با اين تفاوت كه دوتاي اوليش رو نديدم و

فقط مي تونستم خيال كنم و سومي رو ديدم !

اولي شويد پاك كردنش ؛ دومي پاي چرخ خياطي البته به گفته ي خودش برقيه نشستن و سومي هم كمك به

اين خانوم تو خيابون !!!

+ آخر سر هم موقع خداحافظي ؛ ايشون خانواده شون اومدن دنبالش ؛ رفت اون طرف خيابون !!!

منم خرامون خرامون راه افتادم كه برم سمت ميدون و تاكسي بگيرم و برم خونه !!!

البته موقع خداحافظي دقيقا 2 بار دلي گفت : برسونيمت !!!

ولي من رد كردم !!!

حس خوبي نه كه نداشته باشم ؛ فقط يكم خجالت همراه با حس تابلو بودن .... ( سانسور مي شود ! )

واقعيتش حس مي كنم جلو خانواده اش خيلي تابلوم به خاطر اعمالم !!!!

از كادو تولد پشت در خونشون گذاشتن تا كارهاي عجيب ديگر !!!

واسه اين بود كه نميخواستم برم !! ( همون اولين باري كه تو مراسم چهلم مادرجونم جلو در حسينه منو با خانواده

اش معرفي كرد ؛ داشتم از تابلو بودن زياد از خجالت آب مي شدم ! )

بگذريم ...

در هر صورت دلي رفت و منم داشتم مي اومدم سمت ميدون !!!

كه يهو يه ماشين تو خيابان كنارم نگه داشت و صدا دلي بود كه گفت : بيا اينجا كارت دارم ! ( دقيقا با همين

ادبيات )

منم يه لحظه واقعا هول شدم و همين جوري داشتم نگاهشم ميكردم كه دوباره تكرار كرد : بيا اينجا كارت دارم !

رفتم كنار ماشين شون ! جمله اش رو يادم نيست ولي گفت : بيا بشين برسونيمت !!!

منم يكم مكث كردم كه دلي گفت : اگه نياي ؛ فكر مي كنيم چون ماشين كثيفه ؛ نيومدي ها !!!!

من نشستم تو ماشين !!!!

يه سلام و عصر بخير كوتاه و معذرت خواستن بابت ايجاد مزاحمت با خانواده شون !!!!

و همون پشت صندلي نشستم بدون يك سانت تغيير مكان !!!

سرم هم تا جايي كه جا داشت پايين بود ....

واقعا باز قلبم مي زد كه يهو دلي گفت : اين آقا ميخواست ببينه ( يادم نيست ؛ شايدم گفت اصرار داشت ) ببينه

؛ تو خودتي يا نه ؟؟!!

اينو كه گفت من علامت سوالش شدم !!!!

يعني چي آخه ؟؟؟

تمام قدرتم جمع كردم كه بپرسم يعني چي ؟؟؟؟

ولي جلو خانواده اش جرات نكردم !!!!

اين طرف خيابون ؛ جلو كوچه مون كه پياده كرد ؛ چون در باز نمي شد ، دلي جان جاني پياده شد و در رو باز كرد و

براي آخرين بار دست و داد گفت :

توي تاكسي كه بهت بد نگذشت ؟؟؟؟ ( عين جمله نيست !!! همچين مفهومي داشت ! )

پايان !!!!!!

+ كلي با خودم كلنجار رفتم كه اينو بگم يا نگم !!!!

ولي نمي تونم نگم !!!!

اين خانواده ي دلي جان جاني ؛ اصلا شبيه عكسش تو پرتال دانشگاه نيست !!!!!

اصلا ها ....

من اون عكسه خيلي وقته نديده بودم تا قبل روز يكشنبه !! همون تابستون سوم دبيرستان بود كه اطلاعات

خانوادگي دلي رو بدست آوردم و رفتم سايت دانشگاه و اون عكس ديدم و بعد از اون هيچ وقت نرفتم !!!

ولي كاملا اون عكس تو ذهنم تصوير بود از همون سال سوم دبيرستان ولي يكشنبه اصلا چيزي مشابه اون عكس

من نديدم !!!!!!!!!!!!!!!!

+ شنبه بايد برم دانشگاه ولايت واسه ثبت نام ترم تابستوني ... ميخوام 3 تا از درس هاي عمومي ام رو بردارم كه

ايشالله واسه ترمهاي آينده كارم تو اصفهان سبك تر باشه !!!

البته گواهي رو يادم رفته بود از اصفهان كه ميخواستم بيام بگيرم ، چند روز پيش فاطمه رفت دنبال كارهاي گواهي

و پست كرد !!!

3 درس شيرين : انقلاب اسلامي ، انديشه اسلامي 1 ، انديشه اسلامي 2 !

+ حالم از هرچي آدم فضول بيكاره تو نت بهم ميخوره !

كه سرگرمي شون سرك كشيدن تو زندگي مردمه !!!!

+ روي يك نفر ديگر از افراد موجود در گذشته ي ما خط كشيده شد !!!!!

وقتي زمانه عوض مي شود ، آدم ها عوضي مي شوند !!

ديروز باهاش بيرون بودم و بعد هم كات !!!!!

اين شخص به تاريخ پيوست !!!

پيوست مي شود : ماهي مرده هم مي تواند درجهت جريان آب شنا كند ؛ مهم آن است كه در خلاف جهت آب

بتوان شنا كرد !!!

+ يه بوهايي مي ياد از خونه ي مادرجونم ....

عموي گرامي بنده در سن نزديك 38 سال ؛ هوس ازدواج زده به كله اش !!!!!

البته هنوز هيچ چيز مشخص نيست ...

خودش كه انكار ميكنه ولي شواهد چيز ديگري مي گويند !!!

+ آن شخص محترم فعلا در كمال ....... ( سانسور مي شود ) در مشهد در مسافرت به سر مي برد !!!

يك جايي در همين نزديكي !!!!!

( آيكون يك ساراي خنثي )

+ چند روزيست كه مطالعه هام رو در راستاي تاريخ بيهقي براي ............ ( به علت وجود بعضي آدمهاي مزخرف

و حسود سانسور مي شود ) شروع كرده ام !!!!!

اميد بر آنكه 3 سال بود ؛ سكوهاي ..... ( سانسور مي شود ) زير پاي ما باشد !!!!!!

+ نمراتم همه 17 به بالا شد !!! البته به جز تاريخ بيهقي كه هنوووووووووووز غلامحسين جان جاني نمره اش رو

اعلام نكرده !!!

18 خرداد امتحان داديم ها ....

خوابه بخدا .....

فقط چيزي كه معدلم كشيده پايين ؛ نمره تابلو تاريخ ادبياته !!!

لعنت بر سعيد مشنگ .....

+ و در آخر : بدرود بهار ۹۲ و بدرود خرداد ۹۲ !!!!!!!!!!!!!!!!!

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:15

صفحه بندی