خرید بک لینک

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران!

کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران!

هر کس شراب فرقت روزی چشيده باشد!

داند که سخت باشد قطع اميدواران!

با ساربان بگوئيد احوال آب چشمم!

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران!

بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت!

گريان چو در قيامت چشم گناهکاران!

ای صبح شب نشينان جانم بطاقت آمد!

از بسکه دير ماندی چون شام روزه داران!

چندين که بر شمردم از ماجرای عشقت!

اندوه دل نگفتم الا يک از هزاران!

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل!

بيرون نميتوان کرد الا بروزگاران!

چندت کنم حکايت ؟ شرح اينقدر کفايت!

باقی نميتوان گفت الا به غمگساران!

و هم اکنون اینجانب ، در یک کریدور خالی و یک اتاق خالی نشسته ام ...

همه ی وسایل رو جمع کردم !

جز یک چمدون مهر و موم شده ( منظور هم قفله !!! ) با یه کیف لپ تاپ و مانتویی که هنوز تنم نیست !

و دیگر هیچ ...

منتظرم ساعت ۳ بشه ، اون شخص محترم و مهربون بیاد دنبالم ، یه ساعتی با هم باشیم و بعد منو برسونه

ترمینال ....

نمیدونم برای دیدنش مثل همیشه خیلی خوشحال باشم یا غمگین باشم به خاطر یه وداع ۳ ماهه ....

نمیدونم ...

فعلا به قول بچه ها تنم گرمه و هیچی حالم نیست ...

+ نقطه سر خط ....

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:15

صفحه بندی