با همان نجوای همیشگی...
این شبها خواب آرام به چشمهایم نمی آید
نگاه کسی مرا به این شب و روزها کشاند
که نگاهش از آن دیگری است...
مادر یادت هست همیشه می گفتی
عاقبت به خیری ات را از خدا می خواهم؟
شبیه کدام عاقبت به خیر تاریخ شده ام که خودم هم
از درک آن عاجزم...؟
برچسب:
نویسنده: تايافا