وپرسیدم دلم؟ او گفت: نه تنها نمی ماند
به او گفتم که چشمان توجادو کرده این دل را
وگفت این چشم ها که تا ابد زیبا نمی ماند
به او گفتم دل دریایی ام قربانی چمشمت
ولی او گفت این دل دایما دریا نمی ماند
به او گفتم که کم دارد تو را رویای کمر نگم
وپاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند
به او گفتم که هر شب بی نگاه تو شب یلداست
ولی گفت او کمی که بگذرد یلدا نمی ماند
به او گفتم او قبولم کن که رسوایت شدم او گفت
کسی که عشق را شرطی کند رسوا نمی ماند
حق با اوست عاشق شو همین وهر چه باداباد
چرا که در مسیر عاشقی اما نمی ماند
خدایا خط بکش یر دفتر این زندگی اما
به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند
شاعر: مریم حیدرزاده
برچسب:
نویسنده: تايافا