وقتی بچه بودم یکی از استعدادهای نهانیم در امر گم شدن بود.بعله ما هر جا میرفتیم کل فامیل چهار چشمی حواسشون به ما بود که یه وخ گم نشیم و این به سابقه ی خرابمون در این زمینه بر میگشت.
والا ما که یادمون نمیاد ولی واسمون تعریف کردن شروعش از سه سالگیم بوده وقتی که توی بندر عباس یه صب تا عصر گم شدم و وقتی برده بودنم اداره ی پلیس در جواب ِ سوالاتشون تنها پاسخ های بی ربط تحویل داده بودم به این صورت که:
اسمت چیه؟ تربچه
فامیلیت چیه؟ پیازچه
خونه ت کجاس؟ تو باغچه!
اما دفعه ی بعد که گم شدم رو دیگه خوب یادمه، واسه ختم یکی از بستگان رفته بودیم بهشت زهرا و منم داشتم واسه خودم شعر میخوندم و از روی قبرا گل جمع میکردم که ناگهان دیدم یک جمعیت عصبانی دارن به سمتم میان :/
گویا وقتی مراسم تموم میشه همه سوار ماشین میشن و میرن و هیچکی حواسش نبوده که من سوار نشدم و وقتی تا وسطای راه میرن تازه میفهمن منو جا گذاشتن و بر میگردن و همش هم استرس داشتن که یه بچه ی تنها توی بهشت زهرا حتمن الان خیلی ترسیده! در حالی که من حتی متوجه عدم حضورشون هم نشده بودم :))
شایان ذکره که تجربیات در امر گم شدن فقط به این ها ختم نمیشد و باز هم در جاهای ناشناخته ی دیگری از جمله انواع امامزاده ها و اماکن مذهبی، شهر های شمالی و جنوب غربی، انواع بازارها و پاساژها و مجتمع های تفریحی و رفاهی موفق شدم خودمو گم کنم. حتی بعضی مواقع توی خیابون دیده شده بود که دست یه خانوم دیگه رو به جای دست مامانم میگرفتم و باهاش میرفتم :|
خلاصه کار به جایی رسید که گم شدن من به یکی از مسائل روز خاورمیانه تبدیل شد و حتی گاهی با همین گم شدن مامانم اینا رو تهدید میکردم.مثلا مامانم تعریف میکنه که یه بار وقتی همین جوری الکی دعوام کرده (بنده در کودکی همیشه بی تقصیر بوده و الکی دعوا میشدم) تهدیدشون کردم که حالا که دعوام کردید منم الان میرم خودمو گم میکنم و در کمال تعجب و حیرت همگان درو باز کردم و رفته م توی خیابون و خودمو گم کردم و بابام سه تا چهار راه اون ور تر پیدام کرده :|
پ ن 1: حالا که بزرگ شدم دیگه راه خونمونو خوب بلدم، عمراً گم نمیشم، حتی اگه توی یه شهر دیگه باشم یا حتی یه کشور دیگه بازم میتونم راه خونه رو پیدا کنم. ولی الان احساس میکنم یه جور دیگه گم شدم یه جور که انگار خودمو گم کردم. حداقل وقتی بچه بودم و گم میشدم یکی بود که دنبالم بگرده ولی الان تنهای تنهام و باید خودم بگردم و خودمو پیدا کنم.
پ ن 2: اگه پس از خواندن این پست دست ها را به حالت دعا رو به آسمان دراز کرده و از خداوند میخواهید که یه دختر بچه به شما بدهد خجالتی، از این ها که وقتی باهاشان صحبت میکنید بغض میکنند و پشت مامانشان قایم میشوند ، نصف عمرشان را خواب هستن یا تلویزیون نیگا میکنن ما کاملاً حق را به شما میدهیم. والا ما هم مثل شماییم :|
برچسب:
نویسنده: تايافا