تابستان آن سال را یادت هست؟ همان تابستانی که کنکور داشتیم. به هم قول دادهبودیم با هم انتخاب رشته کنیم و یک دانشگاه برویم. همان وقتها بود که تازگی او رادیده بودی و میدانستم دلت پیشش گیر کرده، وقتی جواب کنکور آمد و قبول نشدی یادت هستچقدر گریه کردیم؟ چقدر گفتم اشکال ندارد سال دیگه حتماً قبول میشوی باز هم امتحانبده ولی مرغ دلت یک پا داشت. ازت خواستگاری کرده بود و تو هم خواسته اش رامیخواستی!
روز عروسی ات را که بغض کرده بودم به یاد می آوری؟ گفتی هیچی عوض نمیشود، تاهمیشه خواهریم و نمیدانستی من از همان اول به لبخند مشکوک مرد کنارت بدبین بودم.
بعد از تو دیگر برای هیچ کس نوک انگشتم را سوراخ نکردم تا پیمان خواهری ببندم باهیچ دختری موهایم را چهل گیس نبافتم، توی پاگرد ننشستم و هر روز بستنی نخوردم و پشتسر پسرهای محله چاخان های عاشقانه سر هم نکردم. دیگر نمیخواهم خواهر الکی هیچدختری باشم.
پ ن:بهترین دوستم با یه روانی ازدواج کرد که به عالم و آدم شک داره، نمیزاره ازخونه بیرون بره و با تلفن صحبت کنه یا حتی کسی به دیدنش بیاد.
برچسب:
نویسنده: تايافا