تو را در نگاهم گم کرده ام بدون شک
پنجره ای رو به گرگ و میش باز است
مرا سیاهی می پوشاند هر دو چشمانم
دستانم غیبxad گو می شوند که جاده کجاست
دوستی که رهرو است به نیت یابندگی
چه می توان خواست از این تردیدها؟
تو را لعبتی هم بپندارم هستی به یقین
ترک تو نتوانم که دلیلی نیست برای آن
بمان در این غوغای جان، به کوچه های نور
حضورت را درمیxadیابم و نفس های تندت
هیبت گربه ملوس در پس پنجره های تاریک
شب هول است و بهمن فرود آمده بر کوهپایه
دلتنگی است و امیدواری در پس آن
بگذار ببندم این تنهایی را
پنجره ها ول باشند به بازی باد و گربه
می هراسم در سکوت زمزمه های ناآشنا
دستانم می لرزد از پس لرزه های بیگانه
سرماست که بر تن می ماند و یک آه
بگذار بروم در پی او که می شناسمش
دوست دارم و قلبم می تپد به نیم نگاهی
جربزه هستی را به دوش می کشم
جاده دراز است و مه آلود این زنجموره ی کشدار
زنی می زاید و مشقت سرشت آدمی را لبریز می کند
می گریزم بی هیچ سرپناهی در پهنه دشت سربی
هوشیاری دقیقه های با هم بودن
از پس روزهای سربی رفته از یاد
تو که با من نیستی را آزموده ای
برچسب:
نویسنده: تايافا