پنجشنبه از عصر تاشب رفته بودم اون بالاها!کل تهران زیر پام بود...خیلی سرچرخوندم نمیدونستم الان کجای این شهری و داری چیکارمیکنی...
به قول شاعر:دلم تنگ میشه بیش از حد!
اول که امروز(جمعه)پاشدمیادم نبود دوباره خوابتو دیدم.اومدم مثل آدم درس بخونم یه ذره که نشستم پشت میز یهو یادم افتاد...![]()
اول یخ کردم.دهنم باز موند.شب دوم بود!!بعد یدفعه گر گرفتم...چرا باید شرایطم اینجوری باشه![]()
سرمو تکون دادم هی گفتم الان باید درستو بخونی...اون موقع گذشت ولی..
ولی چندین ساعت بعد...یهو اسمتو شنیدم...از بقیه...بدنم لرزید.میخواستم گوشامو بگیرم ولی نمیتونستم
پاشدم گوش واستادم
توفکر کنم خوشحال بودی از پشت تلفن!اما من...بی صدا داشتم زار میزدم...

یه گوشم رو گرفتم که صداهای اضافی رو نشنوم و بتونم تمرکز کنم و از اون طرفم گریه میکردم...
به حال خودم...به دلتنگی هام...
هه...حالا دیگه درس تعطیل شده بود.بریم سراغ گریه و آهنگ...
لعنت به خودم با این سرنوشتی که دارم میسازم
جمعه92.3.17
شنبه نوشت1:هه.امتحانا هم تموم شد...
شنبه نوشت2:خیلی خوشحالم که فعلا آزاد شدم از درس ولی دوس ندارم سال تحصیلی کذایی بعدی شروع بشه...کاش میشد میزدم جلو!
شنبه نوشت3:بغض....فقط بغض...نه فقط بغض نه!!بغض+آهنگای احسان خواجه امیری
برچسب:
نویسنده: تايافا