
آخ که چه گریه ای کردم شنبه و1شنبه....تاریخی شد....
شب احساس کردم بخوابم دیگه پانمیشم....
حسرت و غم جلو چشممو گرفته بود...بیشتراز همیشه
چه اشکی ریختم...ازخیابونای یکم شلوغ اون ساعت عصر پایتخت تا اتاقم وخلوتم...
چه اشکی ریختم با یه سری از آهنگای یگانه....
نه امشب که هرشب که حالم خرابه....
به اینکه نباشی نه عادت نکردم...
میبینی!به خاطر تو خیلی بیشتر از قبل یگانه گوش میدم...
گلوم گرفته بود از حسرت...وغصه نداشتن حتی یه دوست ساده و معمولی کهدر اینجور شرایط کنارم باشه...همشون تظاهر میکنن...
خدایا تو خوب دیدی خوب همه چیزو میدونی.میدونی ته ته ذهنم چیمیگذره...میدونی افکارم چیه
پووووووف.هرچی بیشتر فکر میکنم میبینم از نظر عقلانی...
به دلم افتاده سال بعد خوشبخت میشی.به دلم افتاده به اونی که دوسشداری میرسی
نتیجتا گند میخوره با سال سرنوشت ساز من!وباز نتیجتا یه جورایی سرنوشتجفتمون معلوم میشه
هی مرد رویاهای من....خبرنداری چقدر دیوونه شدم....
داغونم....داغون...
چقدر دلم تنگته....بعد امتحانا میبینمت....البته احتمالا
الان که دارم اینو مینویسم یه نی نی کوچولو داره تو خیابون شیطون بازیدرمیاره و دل منم ضعف میره واسه این موجود فسقلی
و واسه همه این موجودات فسقلی....آخ که چقدر دوسشون دارم
یه سری موجود پاک و معصوم و شیطون و ناقلا که تو عوالم خودشون خیلیبزرگ شدن مثلا!!!!
برچسب:
نویسنده: تايافا