شاید برای من برای وسعت حسی که اسمشو عشق گذاشته بودم، سخت دلگیرم
برای حس چند گانه ی این روزهام، کلافه ام
شایدم می دونم آخرشو...ولی راه وفق دادنشو با دلم بلد نیستم..
یه جورایی با قلب و روحم یه مخاصمه ی بزرگی راه انداختم...
می تونم بگم در شرح حال وصف این روزهای من یک نفر داره داد میزنه و
میگه دلم برای بغل یک نفر بسیار تنگه...خدای من دلم برای آغوشت تنگه
فکر میکنم هیچ کس در عرصه ی وسیع روزگار هیچ گاه موجودی وجود نداشته
که اندازه ی من دلش نیستی را در هر ثانیه از زندگیش طلب کرده باشه...!
توی صحنه ی غریب زندگی...همه مون در نقش یک بازیگریم
با همیم توی بازیهای روزگار از درون هم ولی بی خبریم
همه مون پشت نگاه صورتک همیشه از صبح تا شب قایم میشیم
وسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روحمون خط می کشیم
توی پشت صحنه ی دنیای ما...خوبی و بدی می مونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطره است...از تمام قصه های روزگار
برچسب:
نویسنده: تايافا