روز و روزگار خوب هست و نیست...
مردمک های خیره مرا نیش میزند
دست هایی در کمین باغچه ام مینشینند
مرا به گوشه منزوی یک کافه بستنی میخواند
من چقدر بیزار شده ام از تحفه های گل ...
این روز ها
در آیینه غریبه وار میگردم به دنبال خودم
زنگ میزنم و دوباره تکرار این مطلع
درون شعر بودنم
در دسترس نمیباشی
در دسترس نمیباشی ...
بس که غصه های واقعی خریدم
و گلخند های مصنوعی فروختم
بس که آغوشم تیر کشید و درمان شد
آهای من دیگر نمیشناسمت ...
این روز
میترسم از خیال وحشی شبانه ام
مرد رویایی در پس یک نگین یا نه ...
نقاب قشنگ
این روز ها
این روز هایی که لیلی نیست
نقشش را هم بازی نمیکنم
من همان غزال سرکشم
در باغ گل های قالی
این روز ها
در کنار تمام پرونده های سیاه و نا تمام
هر شب مریم مقدسی از پلاک گردنم بیرون می آید
بر هزیان های تب دارم دستمال خیس میکشد
مرا به آرامش ابدی میخواند
این روز ها دلم میخواهد
به تمام معما قهوه های ساده
...اما تلخ بگویم
با اجازه
با جازه ها
نه نه نه ...
برچسب:
نویسنده: تايافا