خرید بک لینک
این ترمم با توکل به خدا گذشت


وقتی راهی از زندگی رو میریم و سرانجام با اتمامش برمیگردیم و به پشت سر نگاه میکنیم حیرت میکنیم!


خوب و بد ، سخت و آسون اما چه زیبا گذشت ..


ترم قبل برام سخت تر بود چون با دوستانم هنوز غریبه بودیم


هفته اول من از کلاس جا موندم چون اسم منو اشتباها تو لیست پسرا رد کرده بودن!!!


برای همین ساعت کلاس اونارو بهم داده بودن و باعث شد یک جلسه از کلاس جا بمونم!


هفته بعد که رفتم دیدم اغلب بچه ها همون جلسه اول با هم گروهکهایی تشکیل دادن!


من هم نشستم و منتظر که ببینم اوضاع از چه قراره !


ساعت اول علم کامپیوتر داشتیم .


تو حال و هوای خودم بودم که یه دختر دستپاچه و فول آف استرس وارد کلاس شد!


صندلی کناریم خالی بود اومد و نشست و با استرس هرچه تمام سعی میکرد راهنمایی بخواد


هم از رفتارش خندم گرفته بود هم دلم سوخته بود!


سعی کردم بهش آرامش بدم و اون هی میگفت نه من نمیتونم بعد چند سال درس بخونم !!!


خالصانه سعی کردم ارومش کنم ...


یکم بعد دختر دیگه ای اومد که تو نگاه اول ازش خوشم نیومد !


اسمش زیبا بود که بعد همون کلاس اول با دختر پراسترس یعنی مهناز حسابی جور شدن!


تو کلاسمون دخترای کم سن زیاد داشتیم . خب ما یکم دیر کرده بودیم برای تحصیل و اونا تو سن


مناسب خودشون وارد دانشگاه شده بودن ..


ترم اول من تقریبا تنها بودم و بیشتر سعی میکردم خودمو با کلاس و درس و بعد سالها مطالعه وقف بدم!


اغلب هم ساعتهای بین کلاسی با آقا محمد تلفنی صحبت میکردیم ..


ساختمون دانشگاه افتضاح بود و محوطه نداشتیم و مجبور بودیم اوقات آزاد و برای ناهار الکی تو خیابونا


و پارک کناری دانشگاه وقت بگذرونیم !


خلاصه کم کم گذشت و همه چی بهتر شد .


به خصوص که من تو کامپیتور وارد بودم و اکثریت دوستان ناوارد !


برای همین استاد ازم میخواست اشکالاتشونو بگیرم ..


با لیلا آشنا شدیم و رفته رفته صمیمی تر ..


اما به هرحال ترم اول بیشتر خوددرگیری داشتم و تنها بودم و البته بچه ساکت و مثبت !


اما ترم دوم دیگه اینجوری نبود !!!


ساختمون دانشگاه عوض شد و دیگه محوطه اختصاصی داشتیم و بیشتر اوقات باهم بودیم


خیلی شیطون شده بودم !


خاطرات قشنگی ازین ترم که گذشت دارم !


حالا دیگه گروه ما هم شکل گرفته بود !


من ولیلا و مهناز و زیبا و فائزه و فروزان


و باز هم به دلیل تسلط بهتر من به بقیه اغلب همه بچه ها دست به دامن من میشدن و شدم ارشد کلاس!


ولی انصافا این حسن باعث شد یه جورایی خودمو بالا بکشم که واقعا ارزش اینو داشته باشم که


بچه های دیگه ازم کمک بخوان نه اینکه فقط اسمی روم باشه !


و همین انگیزه و همچنین همکاری و امید دادن های همسرم بزرگوارم باعث شد که


پیشرفت چشم گیری داشته باشم و تو همه درسا بتونم برای دوستانم تدریس کنم ..


مهناز اول ترم نامزد کرد و همین امر باعث نزدیک تر شدن من و مهناز شد ..


مهناز که همیشه پر از استرس هست از روز خواستگاری تا عقد و حتی بعد عقد مدام تلفنی و


پیامکی باهام در تماس بود که بهش ارامش بدم!


درست مثل روز اول دانشگاه!


از دستش خندم میگرفت و هنوزم گاهی با همسربزرگوارش ناراحتی پیدا میکنن فوری الوووووووووو


بهم میگه خانوم معلم


و اما من طبق تجربه تلخی که تو گذشته و از یک روانشناس داشتم مدام به مهناز توصیه میکردم


وابسته من نباش و خودت تصمیم بگیر ....


و اما شیطنت های خاص خودمون



برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:58

صفحه بندی