خرید بک لینک
پنجشنبه شب عازم حرم امام هشتم (ع) شدیم ، با ماشین پدر ، خیلی سخت بود ، و سخت تر این که من در شرایط عادی ای نبودم ، حدود هشت صبح رسیدیم ، کیفیت زیارتم در این سفر نسبت به سفرهای قبلی خیلی بهتر بود و دلم خیلی گرفته تر ، اما آقا تا روز آخر اجازه ورود به حرمش را نداد ، اما روز آخر یعنی دوشنبه ، مثل معجزه بود زیارت کردنم ، معجزه ای که یک درصد هم احتمال رخ دادنش را نمی دادم ...

شب نیمه شعبان یا به عبارتی شب قدر ، تا اذان صبح همه حرم بودیم ، شب خوبی بود ، امیدوارم حاجتم را بگیرم ...

صبح باب دل خواهری رفتیم موجهای آبی ، خوش گذشت ، کمی ترسیدیم ، خندیدیم ، کلا خوب بود ، ...

ساعت حدود 4 بود که برگشتیم هتل و رفتیم زیارت و 9 شب هم راه افتادیم به سمت تهران ، سختی راه به حدی بود که فکر نکنم هرگز دیگر با ماشین برویم ، خیلی اذیت شدیم ، همسر بیچاره تا تهران رانندگی کرد ، ...

سه شنبه ساعت 7 بود که رسیدیم ، خیلی خوب آمدیم ، من هم تا 12 استراحت کردم و بعد آمدم سرکار ، ...

خیلی نگرانم ، نگران جواب آزمون همسری که حدود دو ماهه نیامده ، و نگران آینده زندگیمان ،...

همسر همچنان خانه نشین است ، دیگر ماشینی هم وجود ندارد که سرش غر بزنم برود مسافر کشی"نه این که قبلا می رفت" فقط ماشین من است که ماشین مسافر کشی نیست ، ...

امروز رفت که پول ماشین را بریزد برای خانه .

آخر هفته هم مادر اینا اساس کشی دارند ، می روند خانه جدید.

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:57

صفحه بندی