فکر می کرد به عنوان کارمند مشغول شده که فهمید تحصیل دار می خواهند ، و الان خیلی ناراحت شده ،
دیشب رفتیم خانه دامادشان برای عرض تسلیت ، مادر بزرگش فوت شده بود ،همه بودند ، همسر کمی از برادرانش ناراحت بود و کمی ظاهرا بحثش شد ، خب حق هم دارد ، کسی که به فکرش نیست ، چه می دانم ...
برادرش آمده به من می گوید راضیش کن برود اینجا "همانجا که امروز رفت" برای کار ، یعنی چی می گویید برویم شهرستان و این حرف ها ؟
گفتم خودش می گوید ، من نمی گویم ، حرف من را گوش نمی دهد ...
اما الان احساس عذاب وجدان دارم ، به جای این که پشتش باشم ، با بقیه بر علیهش عمل می کنم ، در این که تنبلی می کند شکی نیست ، اما خوب مقصر هم نیست ، واقعا کار سخت پیدا می شود ، ...
احساس می کنم همسر خوبی نیستم برایش ،
چند روز پیش هم خانه مادرش وقتی با شوخی و خنده داماد کوچکشان را مجبور کرد ، بستنی برای همه بگیرند ،و خواهرش به همسر می گفت تو هم برو که مثلا حساب کند ، من هم به شوخی گفتم : حالا فکر کردید برود پول توی جیبش هست ، همسر زرنگه، من را می برد بازار با پنج تومان پول .
منظورم این بود که یعنی زرنگ تر از آن است که مثلا بخواهد حساب کند ، ولی بد گفتم و همسر خیلی ناراحت شد ، واقعا منظور بدی نداشتم . یک وقت های سن کمم خودش را در این مسائل نشان می دهد
همین الان برادر همسر زنگ زد که همسر گوشی اش را جواب نمی دهد و رفته یا نه ، گفتم رفته ، دلم برای همسر هم می سوزد ، خیلی ، دیشب کلی گریه کرد ، با برادر هایش بحث کرده بود و ناراحت بود ، دوروز رفته بود پیش برادرش برای نقاشی یک ساختمان ، برادرش کارمند است نقاشی ساختمان هم می کند ، دو تا 12 ساعت ، بعد برادرش حدود 100 تومان داده بود ، همسر هم ناراحت شده بود ، چون می دانست او مبلغ خیلی بیشتری بابت این کار می گیرد و از طرفی هم انتظار داشت روی حساب برادری بیشتر بدهد ، می دانید اصلا مسئله پول نبود ، فقط انتظار بیشتری از برادرهایش داشت ، حق هم دارد ، آن زمان که اوضاعمان درست بود ، همین برادرهایش در تمام سفر هایی که می رفتیم و همسر از اداره جا می گرفت آویزانمان بودند ، اما از وقتی اوضاعمان اینطور شده حتی در جمع خودشان هم راهمان نمی دهند ،
می دانید ، حکایتمان شد حکایت این که از عرش با مخ کوبیده شدیم کف چاه، نمی دانم حکمت ادامه پیدا کردن این اوضاع چیست ، کاش اسم همسر بین آن اسامی باشد ، و کاش زود تر اسامی اعلام شود ، خسته شدم ،
می دانید زندگیمان به یک مو بند است و آن مو هم آن لیست است ، شاید اگر نشود همه چیز برای همسر تمام شود ، تمام امیدش همان است .
برچسب:
نویسنده: تايافا