و اندر حکایت این چند روز
جمعه خانه مادر تولد گرفتم ، و البته از خانواده مادر که دو خاله و دایی ام را دعوت کرده بودم هیچ کدام نیامدند که من را خیلی ناراحت کرد و باعث شد تصمیمات جدیدی در رفت و آمد با آن ها بگیرم .
اما خانواده پدری آمدند و خیلی هم خوش گذشت ،
به علت شلوغی صف قبل از تولد نتوانستم رای بدهم و بعد از تولد همه با هم رفتیم ، دختر عمه کوچکم یک گردنبند طلا به گردن داشت که ظاهرا در خیابان یا بین شلوغی یک آدم سواستفاده گر از گردنش دزدیده است ، جای چنگ روی سینه اش مشهود بود اما خودش متوجه نشده بود ، پ
خلاصه این موضوع کمی خوشی مان را خراب کرد ،
دیروز را هم که از صبح پیگیر اخبار بودیم و شب هم به خانه مادر همسر رفتیم و تقریبا چند ساعتی را پشت کارناوال های شادی ماندیم ،
ادامه مطلب برای دلم است ، لطفا تقاضای رمز نکنید .
برچسب:
نویسنده: تايافا