خرید بک لینک
من از يك شكست عاشقانـــ ه مي آيم...

بگذار همـــ ه براي اين اعتراف تلـــــخ سرزنشم كنند
شكست نـ ه براي پنهان كردن است نـ ه بهانــ ه ي پنهان شدن!

مي گويند از صبح بنويس... از آفتاب...
و من چگونـــ ه از خورشيد بنويسم وقتي تمام وقتم باران
پنجره ي چشمانم را شستــــ ه است؟

همـ ه دلشان آدم هاي خوشحال مي خواهد
اما من گمان مي كنم كه اداي خوشبخت بودن را در نمي آورم...

بي ستـ ــاره ام و زرد...
با طعـــم معطــر پاييـــــز...
كـ ه حضورش تنها معجزه ي لحظـ ه هاي تنهايـــي من است...

قيمت وفــ ــا شايد گران تر از آن بود كـ ه بهانــ ه ي دوست داشتني زندگی ام از
عهده ي دوست داشتنش برنيامد...

قرار بود حقيقت را بگويم
سخـــت است
بي علاج است
دانستنش نابـــود مي كند
گريـــ ه ي شبانــ ه مي آورد
اما همين خبر ناگـــوار، واقعيـــــست
او يكـــي جـــز مـــن را داشت...

سكوت می کنم تا بـ ه خاك سپردن آخرين آرزوهاي بر باد رفتـ ه ام آبرومندانـ ه باشد؛
گريـ ه مي كنم با شكـــوه!

او نمی شنـــود و نمی دانـــد کـ ه مــــاه،
خوشبختی مشترک همــ ه ی بــی ستـــاره هاست...

و اما یک سوال کوچک می مانـــد
برای پرسیدن از کسی کـ ه بی پاسخ ترین سوال فکر آشفتـ ه من است

چکار کرد این دل سادم کـ ه از چشـــم تــــو افتادم؟!؟

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:56

صفحه بندی