رویایی که به حقیقت پیوست.
کتابخانه عمومی جعفرآباد با مبلغ هشت ملیارد ریال در پارک بعثت احداث می¬شود.بزرگترین کلونی خاور میانه یعنی جعفرآباد بلاخره صاحب یک کتابخانه می¬شود.سال سوم راهنمایی بودم یعنی سال 1382 که به درخواست یکی از دوستان (سالار غلامی) برای مطالعه فصل امتحانات خرداد ماه به مزار شهدا رفتیم. ساعت 11 شب بود. از اینکه این موقع شب در این مکان رعب آور و البته ساکت و معنوی بودم حس عجیبی داشتم. من و دوستم اغلب از این دست کارهای عجیب و نو انجام می¬دادیم و این بار هم فکر می¬کردیم دست به کاری نو و بدیع در عرصه مطالعه زده¬ایم و می¬توانیم فردا صبح برای بقیه دوستان این شاهکارمان را تعریف کنیم. (درس خواندن تا صبح در قبرستان) عبور از درختان کاج به تنهایی هیچ وقت برای هیچ کس مقدور نبود چرا که واقعا وحشتناک بود و فقط به صورت دسته جمعی می¬شد به این مهم دست پیدا کرد. آن هم به لطف آواز و سر و صدا کردن جهت فراموشی بعد روانی ترس. به هر حال آن شب ما پس از عبور از درختان کاج به نور شهداء رسیدیم. منظورم نورانیت چهره شهدا نیست در آن موقع سقف قبر شهداء را مسقف کرده بودند و برای هر کدامشان یک لامپ گازی گذاشته بودند دلیل این کارشان را بعدها نیز نتواستم بفهمم. به نزدیک شهداء که رسیدیم صدای چند نفر ما بین قبور به گوش می¬رسید. زاویه دید و حرکت ما طوری بود که نمی¬توانستیم قیافه¬شان را ببینیم برای این کار به طرف صداها حرکت کردیم. همین که چهره اولین نفر آن جمع را دیدم از ترس و تعجب نزدیک بود فریاد بزنم. چند نفر از دوستان مدتها پیش طرح مطالعه در بین قبور شهداء را به ثبت رسانده بودند و در این مدت توانسته بودند مطالعات خوبی هم داشته باشند. از اینکه میتوانستم روزها و شبهای دیگر هم با این دوستان کتاب بخوانم، خرسند و خوشحال بودم. در سالیان بعد به این حلقه افراد و اعضای دیگری هم افزوده شد. بعضی از رفقا حتی شام و نهارشان را هم کنار شهداء میل می¬کردند مبادا تمرکز و حواسشان در این رفت و آمدها هدر رود. به هر حال همین دوستان صمیمی شبها علاوه بر درس و کتابهای امتحانی به مباحث عمیق فرهنگی، اجتماعی و ادبی نیز توجه می¬کردیم و یکی از این مباحث مطرح شده طرح احداث یک کتابخانه بود. شاید در آن زمان استاندار و شهردار هنوز به دنیا نیامده بودند که امروز بتوانند جلو دوربینهای شبکه زاگرس این طرح را جزء افتخارات دوران خود محسوب کنند. به هر حال در این جا قصد ندارم بگویم که لوح تقدیر ر ا دو دستی برای من یا دوستان من بنویسند. نفس کار و عمل انجام گرفته مطلوب و در خور تحسین است. برای من همین زیبا است که پس از 15 سال وقتی مهندسین سازنده کتابخانه جعفرآباد را دیدم و ازکارشان پرسیدم اشک شوق و شادی در چشمانم نقش بست و به یاد دوستانی افتادم که اکنون بیشترشان در این شادی سهیم نیستند. از این دوستان چه افرادی که مهندس و دکتر و کارمند و دبیر نشند. و چه افرادی که در اوج جوانی قبرشان پایین تر از قبور شهداء قرار گرفت. چه افتخاری بالاتر از این برای من قابل تصور هست؟ بی شک روزی در کتابخانه جعفرآباد رفقای دیگر گرد هم می¬آیند و میتوانند روح این افتخار آفرینی را در این بزرگترین جمعیت مهجور مانده از توسعه و آبادانی، زنده نگه دارند. باشد که چنین باشد. دوستان عزیز می¬توانند از هم اکنون کتابهای اهدای خود را به این کتابخانه، کناری بگذارند .
برچسب:
نویسنده: تايافا